۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

تجربه‌ی زیسته‌ی ایرانیان در دوران جنگ

 وقوع جنگ میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل پیامد اجتناب‌ناپذیر سال‌ها ماجراجویی‌های ایدئولوژیک و سیاست‌های تنش‌زای حاکمیتی است که همواره بقای سیاسی خود را بر امنیت، رفاه و جان شهروندانش ترجیح داده است. این جنگ، بار دیگر پرده از توهم «امنیت» برداشت؛ ادعایی که سال‌ها به عنوان تنها دستاورد سیستم برای سرکوب مطالبات مدنی به مردم فروخته می‌شد. جنگ با تمام خشونت عریانش به درون خانه‌ها، حافظه‌ها و زیست روزمره‌ی مردمی نفوذ کرد که پیش از آن نیز تحت فشار تحریم‌ها و سوئمدیریت‌ها درگیر نبردی روزمره برای بقا بودند.

​این مقاله تلاشی است برای نزدیک شدن به لایه‌های ملموس‌تر و انسانی‌تر جنگ: روایتی از مردمانی که خود را گروگانِ سیاست‌های کلان یافته‌اند؛ شهروندانی بی‌پناه که در میانه‌ی آتش، نه‌تنها با ترس از موشک‌های خارجی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، بلکه از درون نیز با بی‌کفایتی، انسداد ارتباطی و بی‌تفاوتی حاکمیت نسبت به جانشان مواجه‌اند. تجربه‌ی این جنگ برای مردم ایران، رویارویی تلخی بود با این واقعیت که در معادلات قدرت، جان و روان آن‌ها کم‌ترین ارزشی ندارد.

بی‌پناهی، اضطراب و وحشت

روایت‌ها نشان می‌دهد که چگونه ناامنی مطلق و ترس از مرگ، ریتم عادی زندگی را متلاشی کرده است. در شرایطی که حکومت هیچ زیرساخت کارآمدی برای محافظت از شهروندان غیرنظامی فراهم نکرده و آن‌ها را در برابر تبعات سیاست‌های خود بی‌دفاع رها کرده است، مردم به تنهایی بار سنگین اضطراب و وحشت را به دوش می‌کشند.

​«ایراندخت»، معلم جوانی در تهران، از تجربه‌اش از اولین روز جنگ، به خط صلح چنین می‌گوید: «۹ اسفند، روزی که جنگ شد، دوستم با من تماس گرفت و گفت همین الان صدای انفجار آمد. آن موقع من در مدرسه‌ای بودم که در آن درس می‌دادم. برای چند ثانیه گیج بودم، اما وقتی مدرسه تصمیم گرفت تعطیل کند، صبر کردم تا مطمئن شوم که تمام دانش‌آموزها به سلامت به خانه می‌روند. پدر و مادرها همه سراسیمه آمده بودند و قیامتی به پا شده بود. تمام خیابان‌ها قفل شده بود و پدر و مادرها مسافت‌های طولانی را پیاده می‌دویدند تا به بچه‌هایشان برسند.»

​«علیرضا»  که ۴۸ سال دارد و مهندس مکانیک است نیز تجربه‌ی هول‌انگیزش را در گفتگو با خط صلح چنین شرح می‌دهد: «ساعت سه شب بود که دویست متری خانه موشک زدند. جوری که من واقعاً از تخت پرت شدم پایین. پنج-شش تا موشک زدند. چارچوب پنجره‌ها از جا درآمد. برق قطع شد. من اولین کاری که کردم این بود که روی پسرم خم شدم. چون یقین کرده بودم همه‌چیز دارد فرو می‌ریزد و خانه دارد روی سرمان خراب می‌شود. هنوز هم که به یادش می‌افتم اذیت می‌شوم؛ با خودم فکر می‌کردم یکی از ما هم زنده نمی‌ماند.»

«علی» که معلم خصوصی ریاضی است و ساکن زعفرانیه است از اضطرابی که در روزهای جنگ گریبانگیرش شده، می‌گوید: «آن لحظه‌ای که زعفرانیه را زدند من بیدار بودم، اول آسمان آبی شد، بعد یک صدای وحشتناکی آمد، من ناخودآگاه اول گربه‌ام را زدم زیر بغلم، بعد پدر و مادرم را کشاندم و از ساختمان بیرون بردم. نمی‌دانید چه استرسی به من وارد شد. در آن ایام فکم همیشه به خاطر استرس شدید درد می‌کرد. گاهی جوری منقبض می‌شد انگار قفل شده است. این اواخر دست به دامن قرص‌های آرام‌بخش شده بودم. دلم برای گربه‌ام هم می‌سوخت. هر وقت می‌زدند گربه‌ام را بغل می‌کردم و گوشش را می‌گرفتم ولی به هر حال لرزش را حس می‌کرد و طفلک حسابی می‌ترسید.»

​«بهارک» که ۲۷ سال دارد و نقاش است از حس درماندگی و ناامیدی‌اش به ماهنامه‌ی خط صلح می‌گوید: «من نقاشم، قبل از این اتفاق‌ها با استادم روی یک پروژه‌ی نقاشی کار می‌کردم ولی بعد از جنگ دیگر نمی‌توانم به قبل برگردم. به استودیو می‌روم و می‌نشینم و سعی می‌کنم پروژه‌ی قبلی‌ام را ادامه دهم، ولی وقتی دارم نقاشی می‌کشم فقط جنازه و خون و آوار توی سرم است. نمی‌توانم روی کارم تمرکز کنم. حتی با خودم فکر می‌کنم نقاشی‌های من در این وضعیت چه اهمیتی دارد؟ اصلاً به چه دردی می‌خورد؟ کاملاً از کسی که قبل از جنگ بودم جدا شدم. دیگر توان انجام هیچ کاری را ندارم، حتی نمی‌توانم دو صفحه کتاب بخوانم.»

​«سارا» که ۲۵ سال دارد و به‌تنهایی در تهران زندگی می‌کند سعی می‌کند تا جایی که ممکن است به زندگی عادی‌اش برگردد، با این حال حتی چشیدن طعم لذت‌های کوچک و معمولی هم او را دچار حس گناه می‌کند. او در مورد تجربه‌اش چنین می‌گوید: «راستش از ترس این همه صدای انفجار، هندزفری توی گوشم می‌گذارم و برای خودم سریال می‌بینم که چیزی نشنوم. یک حس گناهی هم داشتم که یعنی چه آدم‌ها دارند می‌میرند، تو داری سریال می‌بینی، آهنگ گوش می‌دهی، تو مثلاً هوس بستنی می‌کنی، نصفه شب بلند می‌شوی و می‌روی بستنی می‌خوری! ولی اگر این کارها را هم نکنم و حواس خودم را پرت نکنم از پا در می‌آیم. من رابطه‌ی لانگ‌دیستنسی داشتم که بعد از شروع جنگ با قطع شدن اینترنت تماس ما به‌کل قطع شد. آن طفلک مدت‌ها از من بی‌خبر بود، اصلاً نمی‌دانست من زنده‌ام یا مرده. می‌دانم وسط این اتفاقاتی که دارد می‌افتد رابطه‌ی من کم‌ترین اهمیت را دارد ولی آن رابطه مرجع امید و احساس خوشبختی توی زندگی‌ام بود. بالاخره من هم حق دارم حداقل‌ها را در زندگی‌ام داشته باشم. به جایی رسیدیم که خواستن ملزومات اولیه‌ی زندگی مثل شغلمان، رابطه‌مان و تفریحات کوچکمان باید باعث خجالت‌زدگی‌مان بشود. انگار ما همیشه محکومیم به چیزهای بزرگ‌تر از خودمان فکر کنیم و حق نداریم یک لحظه هم به زندگی و خوشی خودمان فکر کنیم.»

​«یاسمن» که ۳۳ دارد و ساکن تهران است می‌افزاید: «بیش‌تر فکر و خیال است که ما را اذیت می‌کند. من یک شب داشتم چک می‌کردم شعاع موج انفجار چقدر است و مثلاً الان این ساختمان سر کوچه را بزنند برای من چه اتفاقی می‌افتد. از بس فکر و خیال می‌کنم شب‌ها شاید دو-سه ساعت بتوانم بخوابم. چون معمولاً هم شب‌ها می‌زنند من واقعاً می‌ترسم بخوابم. برای خودِ من، وحشتناک‌ترین روز، صبح فردای روزی بود که انبار نفت را زدند. من صبح ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم، بیرون از فرطِ دود، سیاه بود و آسمان اصلاً معلوم نبود. من آسم دارم. این شرایط حس ترس و خفقان شدیدی برایم به وجود آورد که سعی کردم مدیریتش کنم چون اگر دچار پنیک می‌شدم دیگر نمی‌توانستم آسمم را کنترل کنم. بعد از آن روز تا یک هفته همه‌چیزمان از دوده سیاه بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین تجربه‌هایی را در زندگی‌ام داشته باشم.»

 اختلال استرس پس از سانحه(PTSD):بازسازی مداوم کابوس

​بسیاری از مصاحبه‌شوندگان دچار اختلال استرس پس از سانحه شده بودند. در اختلال استرس پس از سانحه، ذهن فرد به شکلی وسواس‌گونه، تجربه‌ی تروماتیک را بازسازی می‌کند؛ گویی حادثه، بارها و بارها در حافظه‌ی او اتفاق می‌افتد. مبتلایان در شرایط عادیِ زندگی نیز احساس تهدید و ناامنی می‌کنند، آن‌ها ممکن است دچار کابوس‌های مکرر شوند، ناگهان در طول روز دچار حملات اضطرابی گردند، یا نسبت به صداها، تصاویر و موقعیت‌های خاص واکنش‌های شدید نشان دهند.

«فرناز» که ۴۰ سال دارد و ساکن تهران است به خط صلح می‌گوید: «ساعت سه و نیم-چهار نصفه‌شب نزدیکی ما را زدند. اگر نمی‌دانستم که انفجار است واقعاً فکر می‌کردم زلزله آمده. خانه کاملاً تکان خورد. بعد از آن تا یک مدت با هر صدایی قشنگ دو متر می‌پریدم هوا! بعد از یک مدت دیگر تفکیک می‌کردم که مثلاً این صدای پدافند است، این موتور سی‌جی‌ است، این رعد و برق است. این‌طوری سعی می‌کردم نترسم.»

​«سونیا» که در بلوار صنایع شیراز زندگی می‌کند می‌گوید: «خانه‌ی ما نزدیک صاایران است، روز اول جنگ اطراف خانه را چند باری زدند، طوری که موج انفجار پنجره‌ها را به شدت باز کرد و گرد و غبار بلند شد. صدای جیغ از خانه‌ی همسایه‌ها می‌آمد. من به اتاق پشتی رفتم و روی زمین کز کردم. انفجارها که تمام شد همه‌ی همسایه‌ها سوار ماشین‌هایشان شدند و رفتند. کوچه‌ی ما و خیابان‌های اطراف کاملاً سوت و کور شد؛ پرنده پر نمی‌زد. دو تا ماشین آتش‌نشانی را دیدم که روبه‌روی صاایران ایستاده بودند. تا آخر جنگ شاید چهار بار دیگر هم صاایران را زدند. دفعه‌ی بعدی حوالی ساعت ۲ شب بود. من در تختم بودم که صدای سوت پرتاب موشک را شنیدم، بالشتم را روی سرم گذاشتم و پناه گرفتم و نگران بودم که نکند اشتباهی به خانه‌ی من بخورد. بعد یک صدای انفجار بزرگ آمد که تمام خانه را لرزاند و پنجره‌ها را به شدت باز کرد و بوی سوختگی تمام خانه را پر کرد. وقتی صدای هواپیما دور شد جرات کردم بلند شوم و بروم پنجره‌های هال را ببندم. بوی سوختگی تا فردای آن روز هم در خانه پیچیده بود. شیشه‌ی پنجره‌ی چند نفر از همسایه‌ها به خاطر موج انفجار شکسته بود. چون خودشان خانه نبودند به آن‌ها زنگ زدم و خبر دادم. روزهای بعد مدام خیال می‌کردم که الان است که دوباره بزنند. از فرط استرس مغزم درست کار نمی‌کرد و همیشه سردرد داشتم. چند شب بعد، باران شدیدی گرفت و پشت سر هم رعد و برق می‌آمد، با هر صدای رعدی تصور می‌کردم دوباره دارند این‌جا را می‌زنند. تا صبح نتوانستم بخوابم. هر بار که یک صدای کوچک از بیرون می‌آمد فکر می‌کردم دوباره دارند می‌زنند و قلبم به تپش می‌افتاد. کافی بود صدای اگزوز ماشین یا محکم بسته شدن در پارکینگ یا به هم خوردن پنجره بیاید تا من از ترس قالب تهی ‌کنم. الان هم مدام با خودم می‌گویم نترس، الان آتش‌بس است دیگر نمی‌زنند، ولی باز هم صدای انفجار را گاهی در ذهنم می‌شنوم.»

​«طناز» که ۳۶ دارد و ساکن تهران است نیز تجربه‌اش را این‌گونه شرح می‌دهد: «یک صبح جمعه‌ای بود که دیگر خیلی ترسناک بود. آن سنگرشکنی که زدند منظریه. یک صدای شبیه به هواپیما هم قبلش آمد. زمین شروع به لرزش کرد، بعد یک صدای خیلی مهیب و بعد یک تعداد زیادی انفجار به مدت طولانی. شما دیگر اصلاً نمی‌دانید در این موقعیت چه کار کنید. بعد این ترس انگار توی شما می‌ماند. آن شبی که رعد و برق می‌زد من مرده بودم از ترس. نوری که در آسمان می‌زد، یک لحظه فکر کردم اتمی زدند ولی بعد فهمیدم برق آسمان است. سر سال تحویل داشت می‌زد من پدافند را می‌دیدم، هم‌زمان آتش‌بازی سطح شهر را هم می‌دیدم، جفتش را می‌دیدم. که حقیقتاً ترسناک بود. اصلاً همه‌چیز برایمان ترسناک شده است. فکر می‌کنم خیلی طول می‌کشد تا به حالت عادی برگردیم.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

آیا صرف فیلم‌برداری از محل‌های اصابت می‌تواند موجب بازداشت شود؟

  در وضعیت جنگی، مسئله‌ی رعایت حقوق بشر همواره به‌عنوان یکی از چالش‌های اساسی مطرح بوده است. چالشی که در آن، مرز میان «ضرورت‌های امنیتی» و «...