۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

قانون جدید تشدید مجازات جاسوسی

 بحث درباره‌ی جاسوسی، همکاری با سرویس‌های اطلاعاتی سایر کشورها یا تامین مالی اقدامات خشونت‌آمیز، بی‌تردید از حوزه‌های مشروع مداخله‌ی حقوق کیفری است. هیچ نظام حقوقی مسئول نمی‌تواند نسبت به تهدیدهای واقعی علیه جان شهروندان، تمامیت سرزمینی، امنیت عمومی و زیرساخت‌های حیاتی بی‌تفاوت باشد. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که «امنیت ملی» از مفهومی ضروری برای حفاظت از جامعه، به عنوانی کش‌دار برای کنترل زندگی روزمره، فعالیت اقتصادی، ارتباطات مدنی و حتی معاش افراد تبدیل شود. در چنین وضعیتی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جاسوسی باید جرم باشد یا نه؛ پرسش این است که آیا دولت می‌تواند صرفِ دریافت پول، ارز، کمک‌هزینه، دستمزد یا رمزارز از یک منبع خارجی را، بدون اثبات دقیق قصد، علم، ارتباط سازمان‌یافته و زیان عینی، در قلمرو جرایم امنیتی قرار دهد؟

در متن منتشرشده‌ی «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی»، دریافت «وجه یا مال» از جمله ملک، خودرو، طلا، ارز و «هر نوع دارایی رمزنگاری‌شده» از جاسوسان یا وابستگان به سرویس‌های اطلاعاتی، با قید علم به وابستگی و در صورت ارتباط با اقدامات موضوع قانون، مشمول مجازات‌های سنگین دانسته شده است. همان متن، در مواد دیگر، دامنه‌ای از همکاری‌های امنیتی، نظامی، اقتصادی، مالی، فناورانه، سیاسی، فرهنگی، رسانه‌ای و تبلیغی را نیز در نسبت با امنیت ملی وارد حوزه‌ی کیفری می‌کند.

در نگاه نخست، ممکن است گفته شود قانون مزبور صرفاً رفتارهای خطرناک و عامدانه را هدف گرفته است. اما تجربه‌ی حقوق کیفری امنیتی نشان می‌دهد که خطر اصلی معمولاً نه در عنوان قانون، بلکه در قلمرو تفسیر آن نهفته است. هرچه مفاهیمی چون «همکاری»، «مساعدت»، «منبع خارجی»، «وابستگی»، «تقویت»، «مشروعیت‌بخشی»، «امنیت ملی» و «منافع ملی» مبهم‌تر باشند، امکان اعمال سلیقه، تفسیر موسع و استفاده‌ی سیاسی از قانون بیش‌تر می‌شود. در چنین وضعیتی، شهروند نه فقط از ارتکاب جرم، بلکه از انجام فعالیت‌های مشروع نیز می‌ترسد؛ چون نمی‌داند مرز میان یک همکاری حرفه‌ای، یک تراکنش مالی، یک کمک‌هزینه‌ی پژوهشی، یک دستمزد رسانه‌ای، یک پروژه‌ی فریلنسری یا یک کمک خانوادگی با «همکاری امنیتی» دقیقاً کجاست.

از منظر حقوق بشر، نخستین معیار ارزیابی چنین قوانینی اصل قانونی بودن جرم و مجازات است. این اصل فقط به این معنا نیست که جرم باید در قانون نوشته شده باشد؛ بلکه قانون باید روشن، دقیق، قابل پیش‌بینی و محدود باشد. فرد باید بتواند پیشاپیش بفهمد کدام رفتار ممنوع است و چه پیامدی دارد. ماده‌ی ۱۵ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی بر منع مجازات برای رفتاری که در زمان ارتکاب جرم نبوده و منع تحمیل مجازات سنگین‌تر تاکید می‌کند؛ اما روح این اصل، فراتر از منع عطف‌به‌ماسبق شدن قانون، بر پیش‌بینی‌پذیری و شفافیت حقوق کیفری نیز استوار است.

در جرایم امنیتی، این اصل اهمیت دوچندان دارد. هرچه مجازات شدیدتر باشد، تعریف جرم باید دقیق‌تر باشد. نمی‌توان با مفاهیم مبهم، مجازات‌های سنگین ساخت. نمی‌توان با واژگان کلی، شهروند را در معرض اتهامی قرار داد که ممکن است آزادی، حیثیت، دارایی یا حتی جان او را تهدید کند. حقوق کیفری، به‌ویژه وقتی با اتهامات امنیتی سروکار دارد، باید آخرین ابزار دولت باشد، نه نخستین واکنش آن.

مسئله‌ی دریافت پول یا رمزارز از خارج از کشور را باید در متن زندگی واقعی مردم فهمید. امروز اقتصاد شخصی بسیاری از افراد از مرزهای ملی عبور کرده است. مترجم، روزنامه‌نگار، برنامه‌نویس، پژوهشگر، هنرمند، مدرس آنلاین، فعال مدنی، تولیدکننده محتوا، دانشجو، مشاور حقوقی، کارگر مهاجر، عضو خانواده‌ی مهاجران و حتی بیمار نیازمند کمک مالی، ممکن است به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم پولی از خارج دریافت کند. در کشوری که محدودیت‌های بانکی، تحریم‌ها، قطع ارتباط با نظام مالی جهانی و بحران اقتصادی، مسیرهای رسمی تبادل پول را دشوار یا پرهزینه کرده، استفاده از رمزارز برای برخی شهروندان نه نشانه‌ی پنهان‌کاری مجرمانه، بلکه راهی برای بقا، کار، درمان، تحصیل یا تامین حداقل‌های زندگی است.

به همین دلیل، جرم‌انگاری باید میان «منبع خارجی» و «منبع مجرمانه»، میان «دریافت پول» و «دریافت پول برای انجام عملیات»، میان «ارتباط حرفه‌ای» و «ارتباط اطلاعاتی»، و میان «فعالیت مدنی یا رسانه‌ای» و «همکاری سازمان‌یافته با سرویس امنیتی» تفکیک روشن بگذارد. اگر این تفکیک از بین برود، قانون به‌جای آن‌که ابزار مقابله با تهدید واقعی باشد، به ابزاری برای تولید ناامنی حقوقی تبدیل می‌شود.

از منظر حقوق بشر، دریافت پول به خودی خود نمی‌تواند جرم امنیتی باشد. آن‌چه می‌تواند رفتار را وارد قلمرو جرم کند، مجموعه‌ای از عناصر دقیق است: آگاهی واقعی از ماهیت مجرمانه‌ی منبع، قصد مشخص برای همکاری با یک ساختار امنیتی یا خصمانه، ارتباط مستقیم میان دریافت مال و انجام یک اقدام زیان‌بار، و وجود ضرر یا خطر عینی و قابل اثبات. حذف هر یک از این عناصر، حقوق کیفری را از مسیر عدالت خارج می‌کند و آن را به نظامی مبتنی بر ظن و برچسب تبدیل می‌سازد.

در این میان، مفهوم «علم» نیز نباید به‌سادگی فرض شود. دانستن این‌که یک فرد یا نهاد در خارج از کشور فعالیت می‌کند، مساوی با علم به وابستگی امنیتی او نیست. دریافت دستمزد از یک رسانه، دانشگاه، سازمان غیردولتی، موسسه‌ی پژوهشی، نهاد حقوق بشری یا کارفرمای خارجی، به‌خودی خود اثبات‌کننده‌ی قصد مجرمانه نیست. حتی دریافت پول از منبعی که بعدها دولت آن را «معاند» یا «وابسته» معرفی می‌کند، نباید به‌صورت خودکار موجب مسئولیت کیفری شود. علم باید واقعی، شخصی، قابل اثبات و مربوط به زمان رفتار باشد؛ نه فرضی، پسینی یا مبتنی بر برداشت نهادهای امنیتی.

همین نکته درباره‌ی رمزارز نیز صادق است. رمزارز ابزار است، نه جرم. همان‌گونه که اسکناس، حساب بانکی، کارت هدیه یا حواله می‌تواند در رفتار قانونی یا غیرقانونی به کار رود، رمزارز نیز بسته به زمینه، قصد و نتیجه‌ی استفاده معنا پیدا می‌کند. امنیتی کردن خودِ ابزار، خطایی حقوقی و سیاست‌گذارانه است. اگر دولت با جرایم مالی، پول‌شویی یا تامین مالی اقدامات خشونت‌آمیز مواجه است، ابزار درست آن تنظیم‌گری شفاف، قواعد ضدپول‌شویی متناسب، امکان اعتراض، نظارت قضایی مستقل و تعریف دقیق رفتار مجرمانه است؛ نه تبدیل هر تراکنش نامتعارف یا فرامرزی به نشانه‌ی بالقوه‌ی جاسوسی.

نگرانی حقوق بشری دیگر، تاثیر چنین قوانینی بر آزادی بیان، آزادی رسانه و فعالیت مدنی است. ماده‌ی ۱۹ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی حق آزادی بیان را شامل آزادی جست‌وجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از هر نوع و «بدون توجه به مرزها» می‌داند. محدودیت بر این حق تنها زمانی مجاز است که در قانون پیش‌بینی شده، ضروری و برای هدفی مانند امنیت ملی یا نظم عمومی متناسب باشد. کمیته‌ی حقوق بشر سازمان ملل نیز در تفسیر عمومی شماره‌ی ۳۴ تاکید کرده که دولت، هنگام استناد به امنیت ملی برای محدودکردن بیان، باید ماهیت دقیق تهدید و ضرورت و تناسب اقدام محدودکننده را به‌صورت مشخص و فردی نشان دهد.

این معیار، برای بحث ما حیاتی است. روزنامه‌نگاری که از یک رسانه‌ی خارج از کشور حق‌الزحمه می‌گیرد، پژوهشگری که گرنت بین‌المللی دریافت می‌کند، فعال حقوق بشری که برای مستندسازی نقض حقوق بشر حمایت مالی می‌شود، یا شهروندی که ویدئویی از یک واقعه عمومی برای رسانه‌ای ارسال می‌کند، نباید صرفاً به دلیل ارتباط مالی یا رسانه‌ای با خارج، در مظان اتهام امنیتی قرار گیرد. جرم زمانی قابل تصور است که دولت بتواند رابطه‌ای مستقیم، فوری و قابل اثبات میان آن رفتار و تهدید مشخص علیه امنیت ملی نشان دهد؛ نه آن‌که صرف انتقاد، اطلاع‌رسانی، همکاری مدنی یا دریافت دستمزد را در قالب امنیتی بازتعریف کند.

در این‌جا باید از «اثر سرمازا» سخن گفت، اثری که شاید حتی پیش از اجرای گسترده‌ی قانون آغاز شود. وقتی شهروندان ندانند دریافت پول از خارج، همکاری با رسانه، شرکت در پروژه‌ی پژوهشی، دریافت کمک از خانواده یا استفاده از کیف پول رمزارزی چگونه ممکن است تفسیر شود، پیشاپیش از بسیاری از حقوق خود صرف‌نظر می‌کنند. روزنامه‌نگار کم‎تر می‌نویسد، پژوهشگر کم‌تر همکاری می‌کند، خانواده کم‌تر کمک می‌فرستد، فعال مدنی کم‌تر مستندسازی می‌کند، و شهروندان برای محافظت از خود، از ارتباطات مشروع و قانونی دوری می‌کنند. نتیجه‌ی چنین وضعی، امنیت بیش‌تر نیست، بلکه جامعه‌ای خاموش‌تر، فقیرتر و بی‌اعتمادتر است.

از منظر حقوق اقتصادی و اجتماعی نیز این مسئله مهم است. حق کار، حق برخورداری از معیشت و حق داشتن شرایط عادلانه و مطلوب کار، بخشی از حقوق بنیادین بشر است. میثاق بین‌المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حق هر فرد برای کسب معاش از کاری را که آزادانه انتخاب یا قبول می‌کند به رسمیت می‌شناسد. دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر نیز حق کار را نه فقط ابزاری برای درآمد، بلکه بخشی از کرامت انسانی و عدالت اجتماعی توصیف می‌کند. ایران نیز میثاق حقوق مدنی و سیاسی و میثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در سال ۱۹۷۵ تصویب کرده است.

بنابراین، وقتی قانون‌گذاری کیفری به‌گونه‌ای انجام شود که اشتغال فرامرزی، همکاری‌های علمی و فرهنگی، کار آزاد اینترنتی یا دریافت دستمزد از خارج را در فضای ترس و اتهام قرار دهد، فقط با یک مسئله کیفری روبه‌رو نیستیم؛ با تهدیدی علیه حق کار، حق معیشت، حق مشارکت فرهنگی، حق آموزش، حق پژوهش و حق برخورداری از زندگی آبرومندانه مواجهیم. امنیت ملی نباید به قیمتی تامین شود که امنیت اقتصادی و حقوقی شهروندان از بین برود.

مسئله زمانی نگران‌کننده‌تر می‌شود که مجازات‌های سنگین، از جمله اعدام، در متن چنین قوانینی حضور دارد. حق حیات بنیادین‌ترین حق انسانی است. ماده ۶ میثاق حقوق مدنی و سیاسی تصریح می‌کند که هیچ‌کس نباید خودسرانه از حق حیات محروم شود و در کشورهایی که هنوز مجازات اعدام را لغو نکرده‌اند، این مجازات فقط برای «شدیدترین جرایم» و با رعایت سخت‌گیرانه‌ترین تضمین‌ها قابل اعمال است. کمیته حقوق بشر سازمان ملل نیز در تفسیر عمومی شماره ۳۶ تاکید کرده که اعدام، در صورت وجود، باید تنها در استثنایی‌ترین موارد و تحت محدودیت‌های بسیار سخت اعمال شود.

از این منظر، هر قانونی که امکان پیوند دادن رفتارهای مالی، رسانه‌ای، فرهنگی یا ارتباطیِ مبهم با مجازات‌های مرگبار را فراهم کند، با خطری جدی برای حق حیات روبه‌روست. اعدام یا مجازات‌های بسیار سنگین، نمی‌توانند بر پایه‌ی مفاهیم کش‌دار، قرائن ضعیف، برداشت‌های سیاسی یا اعترافات غیرشفاف بنا شوند. هرچه مجازات شدیدتر باشد، بار اثبات دولت سنگین‌تر است؛ و هرچه عنوان اتهام امنیتی‌تر باشد، تضمین‌های دادرسی عادلانه باید قوی‌تر، نه ضعیف‌تر، باشد.

در همین ارتباط، مسئله‌ی دادرسی عادلانه نیز اساسی است. ماده‌ی ۱۴ میثاق حقوق مدنی و سیاسی بر برابری در برابر دادگاه، حق رسیدگی عادلانه و علنی توسط دادگاه صالح، مستقل و بی‌طرف، اصل برائت، حق دسترسی به وکیل، فرصت کافی برای دفاع، حق مواجهه با شهود و منع اجبار به اعتراف تاکید می‌کند. این تضمین‌ها در پرونده‌های امنیتی اهمیت بیش‌تری دارند، زیرا معمولاً بخشی از ادله‌ی محرمانه، بخشی از روند تحقیق غیرعلنی و بخشی از فضای عمومی پرونده تحت‌تاثیر تبلیغات سیاسی یا امنیتی شکل می‌گیرد.

اگر قانون، هم دامنه‌ی رفتارهای مجرمانه را گسترده کند و هم رسیدگی را شتاب‌زده، امنیتی یا محدود به شعب خاص سازد، خطر خطای قضایی افزایش می‌یابد. در پرونده‌ای که ممکن است با آزادی طولانی‌مدت، مصادره‌ی اموال یا حتی جان فرد سروکار داشته باشد، سرعت نباید جای دقت را بگیرد. امنیت ملی واقعی با دادگاه مستقل، وکیل موثر، ادله‌ی قابل بررسی، حکم مستدل و امکان تجدیدنظر معنادار تقویت می‌شود؛ نه با حذف یا تضعیف تضمین‌های دفاع.

در نهایت، باید بر یک تمایز بنیادین پافشاری کرد: امنیت ملی مفهومی مشروع است، اما امنیتی‌سازی همه‌چیز نامشروع است. دولت می‌تواند و باید با جاسوسی، خرابکاری، تامین مالی خشونت، افشای اطلاعات طبقه‌بندی‌شده و همکاری آگاهانه با سرویس‌های اطلاعاتی مقابله کند. اما این مقابله باید محدود، دقیق، مبتنی بر قصد و زیان مشخص، و سازگار با اصول حقوق بشر باشد. هر دریافت پول از خارج، هر ارتباط رسانه‌ای، هر همکاری دانشگاهی، هر فعالیت مدنی، هر کمک خانوادگی، هر پرداخت رمزارزی و هر انتقاد سیاسی را نمی‌توان در سایه‌ی سنگین امنیت ملی قرار داد.

مرز اقتصاد شخصی و امنیت ملی، از منظر حقوق بشر، در چند اصل روشن خلاصه می‌شود: منبع باید مشخصاً مجرمانه یا امنیتی باشد؛ دریافت‌کننده باید آگاهانه و عامدانه با آن منبع برای هدفی غیرقانونی همکاری کرده باشد؛ میان دریافت مال و تهدید واقعی رابطه مستقیم وجود داشته باشد؛ رفتار باید زیان‌بار یا دست‌کم واجد خطر عینی و قابل اثبات باشد؛ و رسیدگی باید در دادگاهی مستقل و با رعایت کامل حقوق دفاع انجام شود. هرجا این عناصر غایب باشد، جرم‌انگاری نه دفاع از امنیت، بلکه تعرض به آزادی، معیشت و کرامت شهروند است.

حقوق بشر مخالف امنیت نیست؛ مخالف تبدیل امنیت به مجوز بی‌حد برای مداخله در زندگی مردم است. جامعه‌ای امن‌تر است که شهروندانش بدانند قانون دقیق است، دادگاه مستقل است، اتهام بر پایه‌ی دلیل است، مجازات متناسب است، و دریافت مزد کار، کمک خانواده، حمایت پژوهشی یا استفاده از فناوری مالی نوین، بدون وجود قصد و عمل مجرمانه، آن‌ها را به متهم امنیتی تبدیل نمی‌کند. امنیت ملی زمانی پایدار است که بر امنیت حقوقی شهروندان بنا شود و امنیت حقوقی یعنی هیچ انسانی نباید برای معاش، ارتباط، کار و زیستن عادی، در ترس دائمی از تفسیر امنیتی زندگی کند.

سرکوب و اعدام با اتهام نابخشودنیِِ جاسوسی

 هر بار حکومت بهانه‌ای تازه برای گرفتن جان انسان‌ها پیدا می‌کند؛ حکومتی که در تمام عمر خود نشان داده ارزشی برای حیات شهروندان قائل نیست. تازه‌ترین نمونه‌اش در جریان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران آشکار شد؛ جایی که روشن شد سال‌ها بودجه‌های کلان پدافند غیرعامل یا صرف اموری نامعلوم شده یا اساساً کارکردی برای حفاظت از مردم نداشته است. نتیجه این شد که شهروندان زیر موشک‌باران، حتی از ابتدایی‌ترین امکان یعنی پناهگاهی امن برای حفظ جان خود نیز محروم بودند. حسام‌الدین آشنا، مقام امنیتی پیشین و رئیس مرکز بررسی‌های استراتژیک (زیر مجموعه‌ی نهاد ریاست جمهوری) در دولت‌های یازدهم و دوازدهم در نخستین برنامه‌ی «اسپرسو» با مجری‌گری محمد دلاوری –که از پلت‌فرم روبیکا پخش می‌شود—، با ارجاع به کشور سوئیس و وجود پناهگاه بزرگ اتمی در آن کشور می‌گوید که ما باید به حفظ جان مردم توجه می‌کردیم. اما آن‌چه در عمل رخ داد، درست نقطه‌ی مقابل حفاظت از جان مردم بود. نه تنها اراده‌ای برای حفظ جان شهروندان دیده نشد، بلکه حکومت هم‌زمان مسیر قانونی تازه‌ای نیز برای گرفتن جان انسان‌ها ایجاد کرد. حاصل آن، تصویب «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» بود؛ قانونی که در ظاهر با نام امنیت معرفی می‌شود، اما در عمل ابزار سرکوب دیگری در اختیار حاکمیت قرار می‌دهد تا به بهانه‌ی اتهام جاسوسی، دامنه‌ی اعدام و حذف مخالفان را گسترش دهد.(۱)

اگر در مقطع تابستان ۱۳۶۷، کشتار زندانیان سیاسی به صورت اعدام‌های فراقضایی رخ داد (تعبیری که عفو بین‌الملل در گزارش خود در آذر ۱۳۹۷ به دلیل خارج از رویه‌های قضایی بودن آن اعدام‌ها، به آن نسبت داد)، این بار قرار است با ابزاری قانونی و اتهامی که حیثیت و آبروی متهم را هدف قرار می‌دهد، مخالفین سیاسی را اعدام و یا مرعوب کنند: اتهام جاسوسی و همکاری با اسرائیل و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی ایران. بر اساس تبصره‌ی اول ماده‌ی یک این قانون، آمریکا و اسرائیل به عنوان «دولت متخاصم» شناخته می‌شوند و تعیین متخاصم بودن سایر کشورها نیز به تشخیص شورای عالی امنیت ملی (شعام) واگذار شده است. این یعنی دست باز برای شعام که هر وقت بخواهد، کشوری را متخاصم اعلام کند و با این قانون، کم‌ترین مراوده با آن کشور می‌تواند حکم اعدام به همراه داشته باشد. بماند که اصولاً برای اعدام و اتهام‌زنی، نیازی به مراوده هم نیست. دستگاه‌های اطلاعاتی رنگارنگ جمهوری اسلامی با اتکا به اعترافات اخذشده تحت فشار و شکنجه، سناریوهای امنیتی خود را تولید می‌کنند و در غیاب دادرسی عادلانه، همان روایت‌ها مبنای صدور حکم قرار می‌گیرد. در چنین فضایی، رئیس دستگاه قضای نظام هم به مخالفین اعدام می‌گوید که تو غلط می‌کنی که می‌گویی فلانی اعدام نشود. (۲)

قانون تشدید مجازات جاسوسی در ۲۲ مهر ۱۴۰۴ توسط رئیس دولت، مسعود پزشکیان، به قوه‌ی قضاییه، وزارت اطلاعات، وزارت دادگستری، شورای عالی امنیت ملی و وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ابلاغ شد؛ ابلاغی که این قانون را عملاً لازم‌الاجرا کرد. اجرای این قانون نیز به دستگاه‌های امنیتی متعدد در ایران فرصت داد تا به بهانه‌ی اتهام جاسوسی، موج تازه‌ای از بازداشت شهروندان مخالف و معترض را آغاز کنند. کم‌تر از یک ماه پس از ابلاغ این قانون، سازمان اطلاعات سپاه پاسداران از بازداشت تعدادی از افراد در برخی استان‌های کشور، به اتهام جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل خبر داد. (۳) این بازداشت‌ها پیش از جنگ ۴۰ روزه‌ی اخیر رخ داد. اطلاعات سپاه اما در این خبر مدعی شده بود که این بازداشت‌ها در راستای مسائل مربوط به جنگ ۱۲روزه رخ داده است و بازداشت‌شدگان را متهم کرده بود که با «هدف برهم زدن امنیت کشور در نیمه‌ی دوم پاییز ۱۴۰۴» فعالیت داشته‌اند.

آن‌ها حدود یک ماه بعد، خبر بازداشت تعدادی از افراد را منتشر کردند. اما برای اجرای اعدام با اتهام جاسوسی، حتی نصف این زمان را هم منتظر نماندند. ۲۶ مهر ۱۴۰۴ –یعنی کم‌تر از یک هفته پس از ابلاغ این قانون—، «جواد نعیمی» که پیش‌تر با اتهام «جاسوسی» به اعدام محکوم شده بود، در زندان قم اعدام شد.(۴) هرچند حکم اعدام او پیش از ابلاغ این قانون صادر شده بود، اما اجرای آن از همان آغاز نشان داد که قرار است اتهام جاسوسی به بهانه‌ای تازه برای گسترش ماشین اعدام در جمهوری اسلامی تبدیل شود.

قربانی دیگر این اتهام، «عقیل کشاورز» بود که در ۲۹ آذرماه ۱۴۰۴ در زندان ارومیه اعدام شد. به گزارش مرکز رسانه‌ی قوه‌ی قضاییه، مفاد پرونده‌ی آقای کشاورز می‌گوید که او «از طریق فضای مجازی با ارتش و سرویس موساد رژیم صهیونیستی ارتباط داشته و با ارسال پیام‌ها و اطلاعات، همکاری خود را آغاز کرده است. وی برای جلب اعتماد، مشخصات چند سوله و ساختمان مظنون را ارسال کرده و به تدریج به انجام ماموریت‌های بیش‌تر تشویق شده است.» قوه‌ی قضاییه هم‌چنین مدعی شده که عقیل کشاورز تا زمان بازداشت، بیش از ۲۰۰ ماموریت در شهرهای تهران، اصفهان، ارومیه و شاهرود انجام داده است؛ ماموریت‌هایی که شامل تصویربرداری از اماکن، ناقل‌گذاری، افکارسنجی و بررسی وضعیت ترافیکی معابر بوده است. و در آخر هم گفته که عقیل کشاورز با سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل و «گروه‌های وابسته به منافقین» همکاری داشته و اطلاعات و تصاویر مربوط به اماکن حساس را در اختیار آن‌ها قرار داده است. (۵) این بسته‌ی اتهامی البته بیش‌تر کارکرد تبلیغاتی برای حامیان حکومت دارد. در کشوری که طرف مهاجم تا محل استقرار و خواب فرماندهان ارشد نظامی نفوذ اطلاعاتی دارد و آن نقاط را هدف قرار می‌دهد، این ادعا که یک شهروند عادی با ارسال چند تصویر و موقعیت مکانی، عامل اصلی تهدید امنیتی بوده، بیش‌تر به یک روایت نمایشی شبیه است تا یک پرونده‌ی قابل اتکا. علی یونسی، وزیر اطلاعات دولت خاتمی، در تابستان ۱۴۰۰ هشدار داده بود که میزان نفوذ موساد در جمهوری اسلامی به حدی است که مسئولان نظام باید نگران جان خود باشند.(۶) این اظهارات خود نشان‌دهنده‌ی عمق بحران امنیتی در ساختار حاکمیت است. با این حال، حکومت عقیل کشاورز را متهم می‌کند که هم‌زمان با موساد و گروه‌های وابسته به سازمان مجاهدین خلق همکاری داشته است. در چنین پرونده‌هایی، به نظر می‌رسد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مجموعه‌ای از اتهام‌های پراکنده و اثبات‌نشده را کنار هم قرار می‌دهد؛ اتهام‌هایی که متهم، در غیاب دسترسی به دادرسی عادلانه و دفاع موثر، عملاً امکان رد آن‌ها را ندارد و در نهایت نیز جانش به ابزاری برای نمایش اقتدار و ایجاد هراس عمومی تبدیل می‌شود.

یکی دیگر از قربانیان این اتهام در ایران، «علی اردستانی» است. او در سحرگاه ۱۷ دی ماه ۱۴۰۴، به اتهام جاسوسی برای اسرائیل اعدام شد. بر اساس روایت رسمی، علی اردستانی متهم شده بود که به دستور افسران موساد، تصاویر و اطلاعاتی از برخی مکان‌ها و افراد هدف را در اختیار این سرویس قرار داده و در ازای انجام هر ماموریت، مبالغی را به صورت ارز دیجیتال دریافت کرده است.(۷) این الگوی اتهام‌زنی، همان سناریوی تکرارشونده‌ای است که در بسیاری از پرونده‌های مشابه دیده می‌شود. آن هم در شرایطی که حتی در نرم‌افزارهای داخلی مانند «نشان» و «بله» نیز مختصات جغرافیایی بسیاری از مکان‌ها در دسترس عموم قرار دارد و اساساً شهروندان عادی دسترسی مستقیمی به مراکز محرمانه و امنیتی ندارند. با این حال، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی چنین اتهام‌هایی را مبنای صدور حکم اعدام قرار می‌دهد و علی اردستانی نیز در نهایت با همین اتهام اعدام شد.

بهمن ماه ۱۴۰۴، این اتهام قربانی دیگری گرفت: «حمیدرضا ثابت اسمعیلپور» که به اتهام جاسوسی در ۸ بهمن ۱۴۰۴ اعدام شد. این پرونده هم، همان داستان همیشگی است. سیستم قضایی جمهوری اسلامی ادعا می‌کند که یک افسر موسادی بوده که از طریق فضای مجازی با آقای ثابت اسمعیلپور تماس گرفته و به او گفته کارهایی انجام دهد و در مقابل، مبالغی پول دریافت کند.(۸) اگر خود آقایان هیات حاکمه این داستان‌سرایی‌های شبیه فیلم‌های پلیسیِ تولیدات امنیتی جمهوری اسلامی را باور می‌کنند، قرار نیست افکار عمومی هم آن‌ها را باور کند. اگر با نمایش چند کُد روی صفحه، متن‌های سبز و آبی و دیالوگ‌های مبهمِ فاقد منطق فنی، تلاش می‌شود صحنه‌ای سینمایی از «نفوذ» و «جاسوسی» ساخته شود، طبیعی است که این سناریوهای تکراری برای بسیاری از شهروندانی که حداقل آشنایی با فضای سیاسی و امنیتی کشور دارند، چندان باورپذیر نباشد.

آخرین قربانی این اتهام در سال ۱۴۰۴ نیز –در شرایطی که حمله‌ی آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شده بود—، یک شهروند دو تابعیتی است: «کوروش کیوانی»، شهروند دو تابعیتی سوئدی-ایرانی، به اتهام جاسوسی برای اسرائیل، در ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ اعدام شد. (۹)  خود دو تابعیتی بودن از نظر جمهوری اسلامی، ذنب لایغفر است. اتهام منسوب به آقای کیوانی هم تفاوت چندانی با پرونده‌های قبلی ندارد؛ جاسوسی از طریق ارسال تصاویر و اطلاعات مربوط به اماکن حساس کشور. این در حالی است که همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، مختصات جغرافیایی بسیاری از مکان‌های عمومی و علنی از طریق نرم‌افزارهای داخلی نیز در دسترس است و اساساً شهروندان عادی دسترسی مستقیمی به مراکز محرمانه و امنیتی ندارند. با این حال، ظاهراً این مسئله برای نهادهای اتهام‌زننده اهمیتی ندارد. در چنین فضایی، دو تابعیتی بودن و حتی سفر گروهی رفتن می‌تواند بهانه‌ای برای نسبت دادن ارتباط با اسرائیل و در نهایت طرح اتهام جاسوسی و صدور حکم اعدام باشد. آن‌چه نیز در این میان غایب است، چیزی به نام دادرسی و محاکمه‌ی عادلانه است؛ مفهومی که در این‌گونه پرونده‌ها عملاً جایگاهی ندارد.

آغازین روزهای اردیبهشت ۱۴۰۵، «مهدی فرید»، زندانی متهم به جاسوسی اعدام شد. مرکز رسانه‌ی قوه قضاییه هم مدعی شد که آقای فرید در یکی از نهادهای مرتبط با پدافند غیرعامل مشغول به کار بوده و از طریق فضای مجازی با فردی که «افسر موساد» معرفی شده، ارتباط برقرار کرده است. در این گزارش ادعا شده که وی پس از برقراری تماس اولیه از طریق ایمیل، به تدریج وارد همکاری اطلاعاتی شده و اطلاعاتی درباره‌ی ساختار سازمانی، زیرساخت‌ها و مشخصات پرسنل را در اختیار طرف مقابل قرار داده است.(۱۰) مسئله این‌جاست که مهدی فرید به گزارش رسانه‌ها، با وجود همکاری کامل با مقامات، ابتدا در شعبه‌ی ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۱۰ سال حبس محکوم شده و پس از برگزاری دادگاه مجدد، این‌بار در شعبه‌ی ۲۳ دادگاه انقلاب تهران، به اتهام جاسوسی برای اسرائیل به اعدام محکوم شده است.(۱۱) این روند نشان می‌دهد که اراده‌ای جدی برای اجرای حکم اعدام او وجود داشته است. البته مشخص نیست که این اراده تا چه اندازه ناشی از قانون جدید تشدید مجازات بوده و تا چه اندازه حاصل فشار و نفوذ ضابطین امنیتی؛ ضابطینی که در عمل، در بسیاری از پرونده‌های سیاسی و امنیتی، نقش تعیین‌کننده‌تری از خود قضات دارند، در حالی که قاعدتاً باید وضعیت برعکس باشد. فرید در آغاز اردیبهشت ۱۴۰۵ اعدام شد؛ ماهی با تعداد زیاد شهروندان اعدام شده به اتهام جاسوسی. گویی فصل اصلی اعدام‌های ناشی از آن قانون تشدید مجازات، فرا رسیده است.

ده روز پس از مهدی فرید، «یعقوب کریم‌پور»، شهروند پیرو آئین یارسان و «ناصر بکرزاده» که به همین اتهام جاسوسی به اعدام محکوم شده‌اند، اعدام شدند. مصادیق اتهامی این اعدام‌های انجام شده در دوازده اردیبهشت ۱۴۰۵ هم مانند قبلی‌هاست. مرکز رسانه‌ی قوه‌ی قضاییه هم مصادیق اتهامی این افراد را «ارسال اطلاعات و تصاویر اماکن نظامی»، «اقدامات خرابکارانه»، «ساخت بمب صوتی»، «جمع‌آوری اطلاعات از مراکز حساس» و «همکاری میدانی با افسران موساد» عنوان می‌کند. (۱۲) همان مدل اتهام‌زنی و همان روش و همان مسیر. شهروندانی که از دسترسی به حداقل‌های دادرسی عادلانه محروم‌اند و نهادهای امنیتی که می‌بُرند و می‌دوزند و احکام را به قضات دیکته می‌کنند.

هنوز ده روز از این اعدام‌ها نگذشته بود که در ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، مرکز رسانه‌ی قوه‌ی قضاییه از اجرای حکم اعدام «عرفان شکورزاده»، دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی هوافضا، خبر داد. عرفان شکورزاده نیز پیش‌تر به اتهام همکاری اطلاعاتی و جاسوسی به اعدام محکوم شده بود. بر اساس روایت رسمی، او متهم شده بود که از طریق بسترهایی مانند ایمیل، لینکدین و واتس‌اپ با افرادی مرتبط با موساد و سیا ارتباط برقرار کرده است.(۱۳) عرفان شکورزاده دانشجوی رشته‌ی هوافضا بود و طبیعی است که از پلتفرمی مانند لینکدین –که ابزار رایج ارتباط و تبادل علمی در فضای دانشگاهی جهان است—، برای ارتباط با هم‌رشته‌ای‌ها و فعالیت‌های علمی استفاده کند. با این حال، در فضای امنیتی جمهوری اسلامی، همین نوع ارتباطات نیز می‌تواند به عنوان مبنایی برای طرح اتهام جاسوسی مورد استفاده قرار گیرد. چنان‌که به نظر می‌رسد در بسیاری از این پرونده‌ها، نهادهای امنیتی بیش از آن‌که در پی کشف جرم باشند، به دنبال یافتن مصداقی برای تثبیت اتهام و صدور حکم‌اند؛ همان چیزی که نوید افکاری از آن با تعبیر «برای طنابشان به دنبال گردن می‌گردند» یاد کرده بود.

دو روز بعد، در ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، اهل علم دیگری نیز با همین اتهام جاسوسی در ایران اعدام شد. «احسان افراشته»، دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ارشد مهندسی عمران و متخصص شبکه و فناوری اطلاعات، پیش‌تر به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» به مجازات مرگ محکوم شده بود و این حکم در سحرگاه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ اجرا شد.(۱۴) الگوی اتهام‌زنی در این پرونده نیز تفاوت چندانی با موارد پیشین نداشت؛ همان روایت‌های تکراری امنیتی و همان روندی که در بسیاری از پرونده‌های مشابه دیده می‌شود.

خطر اعدام‌های بیش‌تری نیز در راه است. ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، فرمانده‌ی کل انتظامی کشور اعلام کرد که از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، بیش از شش هزار و ۵۰۰ نفر با اتهاماتی از جمله «جاسوسی» در کشور بازداشت شدند. (۱۵) این یعنی بیش از شش هزار و پانصد جان، در خطر اعدام، بنا بر این اتهام قرار دارند. بیش از شش هزار و پانصد گردنی که آقایان می‌توانند به نقطه‌ای برسند که برای آن‌ها طناب پیدا کنند.

پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل و ایران، بیش از سی شهروند به اتهامات سیاسی و امنیتی توسط جمهوری اسلامی اعدام شدند. دستکم شش تن از ایشان، به اتهام جاسوسی اعدام شده‌اند. اگر از زمان ابلاغ قانون تشدید مجازات هم در نظر بگیریم، دست‌کم ده شهروند تا زمان نوشتن این متن، به اتهام جاسوسی در جمهوری اسلامی ایران اعدام شده‌اند. این اعدام‌ها در وضعیتی رخ داده که طرف مهاجم در جنگ ۱۲روزه، در همان آغاز کار تا محل خواب فرماندهان ارشد نظامی کشور را می‌دانست و آن‌ها را هدف قرار داد. این اعدام‌ها در شرایطی رخ می‌دهد که طرف مهاجم، در همین جنگ اخیر، تا محل اسکان مخفی علی لاریجانی را هم شناسایی کرده است. حکومتی که کم‌تر از پنج سال پیش، وزیر اسبق اطلاعاتش هشدار می‌دهد که نفوذ موساد در جمهوری اسلامی به حدی است که مسئولان نظام باید نگران جان خود باشند. در واقع، همین سطح از نفوذ در امنیتی‌ترین ارکان نظام و نهادهای نظامی است که به موساد امکان می‌دهد به محل اقامت اسماعیل هنیه در تهران حمله کند و او را بکشد. از سوی دیگر، محمود علوی، وزیر اطلاعات دولت روحانی، نیز گفته بود که عوامل ترور محسن فخری‌زاده «همیشه نیم ساعت جلوتر» از نهادهای اطلاعاتی ایران بودند و «همگی گریختند».(۱۶) با این حال، نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی به جای پاسخ‌گویی درباره‌ی این سطح از نفوذ، به دنبال پرونده‌سازی و رزومه‌سازی برای خود هستند و شهروندان را با اتهام جاسوسی روانه‌ی چوبه‌ی دار می‌کنند. بماند که حتی اگر یک درصد از این اتهام‌ها هم درست باشد، باز چیزی از این واقعیت کم نمی‌کند که اعدام، مجازاتی غیرانسانی و سالب حق حیات است.

دستگاه های امنیتی نظام، به جای جاسوس‌گیری، در حال ساختن پرونده‌ی کاری برای خودشان و خوش رقصی در برابر حاکمان و بالادستی‌هایشان در نظام سیاسی حاکم بر ایران هستند. برای این اعدام‌ها هم قانون تشدید مجازات تصویب می‌کنند تا این بار دیگر کشتارشان فراقضایی نباشد و بتوانند با استناد به این‌که قانون و دادگاه و حکم داریم، جنایت و اعدام‌ها را توجیه کنند؛ بماند که قانونشان از همان بیخ و بن، غیرانسانی و غیرحقوقی و دل‌بخواهی حاکمان مستبد است.

با این وضعیت، هم امنیت مملکت بر آب است و هم جان فرزندان ایران توسط حاکمیت استبدادی مستقر بر باد. حکومت به بهانه‌ِی جاسوسی می‌کُشد تا با استفاده از سیاست النصر بالرعب، ملتی را بترساند. ملتی که در آخرین گاه، در دی و بهمن ماه ۱۴۰۴، بزرگ‌ترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر را تجربه کرده است، البته با این اعدام‌ها نمی‌ترسد. روزی می‌رسد که تیغ سرکوب و اعدام نظام هم از کار بیافتد و این بار مردم هستند که با حضورشان، سرنوشت خود را از نو می‌نویسند؛ سرنوشتی بدون اعدام به هر بهانه و اتهامی. به امید روزگار بدون اعدام و لغو این مجازات غیرانسانی در ایران.

۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

تأثیر جنگ بر سالمندان: از آسیب‌پذیری تا نقض حقوق بشر

 سالمندان در مخاصمات جنگی، هم‌چون کودکان، با موارد عدیده و اغلب نادیده‌گرفته‌شده‌ای از نقض حقوق بشر مواجه‌اند؛ الگوهایی که در آن، سن به عاملی برای تشدید آسیب‌پذیری بدل می‌شود. با وجود ادبیات گسترده درباره‌ی چالش‌های سالمندان، جنگ ۱۲ روزه و پیامدهای آن، و هم‌چنین جنگی که در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه‌ی ۲۰۲۶) آغاز و به جنگ چهل روزه معروف شد، بار دیگر، پس از جنگ ۸ ساله‌ی ایران و عراق، نشان داد که خشونت جنگ چگونه بدن‌ها و زندگی‌های سالمندان را از حاشیه به مرکز بحران می‌کشاند و آنان را در معرض فراموشیِ ساختاری قرار می‌دهد.

در چنین شرایطی، فقدان پاسخگویی و ناکارآمدی ساختاری جمهوری اسلامی ایران، هزاران سالمند را در چرخه‌ای معیوب از فقر، سالمندی، بیماری، ناامنی و جنگ گرفتار کرده است. دولت‌ها و صاحبان قدرت، بر اساس تعهدات حقوق بشری و اصول بنیادین حکمرانی، مسئول تضمین امنیت، سلامت، دسترسی به غذا، مسکن، خدمات درمانی و حمایت اجتماعی برای همه‌ی شهروندان، به‌ ویژه گروه‌های آسیب‌ پذیر از جمله کودکان و سالمندان هستند. بی‌توجهی به این مسئولیت‌ها در شرایط جنگی، نه تنها یک شکست در سیاست‌گذاری عمومی، بلکه مصداقی از نقض حق حیات، کرامت انسانی و حق برخورداری از حمایت ویژه برای سالمندان به شمار می‌رود.

این وضعیت تنها به ایران محدود نیست. در اوکراین، سالمندان بار اصلی آوارگی، انزوا و فقدان دسترسی به خدمات حیاتی را بر دوش می‌کشند و در غزه، افراد بالای ۶۰ سال، در میان فروپاشی زیرساخت‌های درمانی و انسانی، با سطحی از آسیب‌پذیری مواجه‌اند که مرز میان بقا و مرگ را به باریکیِ یک لحظه تقلیل می‌دهد. در ایران نیز سالمندان، در سایه‌ی جنگ، در کنار تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی، با وضعیتی روبه‌رو هستند که در آن فقر، بیماری و ناامنیِ اجتماعی به شکلی درهم‌تنیده و تقاطعی، زندگی روزمره‌ی آنان را فرسوده می‌کند.

در چنین بستری، جنگ نه صرفاً یک رویداد سیاسی یا نظامی، بلکه سازوکاری برای تشدید نابرابری‌های ساختاری است؛ سازوکاری که بیش‌ترین فشار خود را بر کسانی وارد می‌کند که کم‌ترین توان را برای دفاع از خود دارند، اما بیش‌ترین سهم را در حافظه و تاریخ جوامع حمل می‌کنند.

در ۹ اکتبر ۲۰۲۵، کلودیا ماهلر، کارشناس مستقل سازمان ملل متحد در زمینه‌ی بهره‌مندی سالمندان از تمامی حقوق بشر، در هفتادمین نشست کمیته‌ی دوم مجمع عمومی سازمان ملل متحد (امور اجتماعی، بشردوستانه و فرهنگی) در نیویورک سخنرانی کرد. (۱) همانند نشست‌های پیشین، این کمیته به بررسی موضوعات مرتبط با حقوق بشر، از جمله گزارش‌های ارائه‌شده توسط سازوکارهای ویژه‌ی شورای حقوق بشر، پرداخت. او در سخنرانی خود به‌درستی اشاره کرد که در جنگ‌های امروز، غیرنظامیان دیگر تنها در میان آتشِ متقابلِ نیروهای متخاصم گرفتار نیستند؛ بلکه به‌طور فزاینده‌ای در کانون میدان نبرد قرار دارند. جنگ‌ها در شهرها، روستاها و مناطق مسکونی جریان می‌یابند و تمامی ابعاد زندگیِ روزمره‌ی شهروندان را مختل می‌کنند.

در میان کسانی که بیش‌ترین آسیب را متحمل می‌شوند، سالمندان جایگاه ویژه‌ای دارند. آنان نه‌تنها در تخلیه‌های اضطراریِ زمان جنگ جا می‌مانند، بلکه اغلب از اطلاع‌رسانی‌های اضطراری نیز کنار گذاشته می‌شوند؛ در حالی که بیش از هر زمان دیگری به حمایت نیاز دارند. پناهگاه‌ها برای بسیاری از آنان قابل‌دسترس نیست. خدمات درمانی، به دلیل تخریب بیمارستان‌ها و مراکز مراقبتی، از بین رفته است و شبکه‌های حمایتیِ خانواده‌ها فرو می‌پاشد. سوئتغذیه و شیوع بیماری‌ها نیز جان سالمندان را به‌شدت تهدید می‌کند.

کلودیا ماهلر هم‌چنین اظهار داشت که بسیاری از سالمندان، حتی زمانی که دیگران می‌گریزند، در مناطق جنگ‌زده باقی می‌مانند؛ زیرا پیوند عمیقی با خانه و سرزمین خود دارند، با محدودیت‌های جسمی روبه‌رو هستند یا از این هراس دارند که هرگز نتوانند به خانه بازگردند. این کارشناس سازمان ملل هم‌چنین به پدیده‌ی دردناک «سالمندستیزیِ درونی‌شده» (Self-ageism) که بر تصمیم‌گیری آنان برای ترک محل اقامت خود تاثیر می‌گذارد، اشاره کرد. این گروه از سالمندان تصور می‌کنند که دیگر ارزش فرار کردن یا توان بازسازی زندگی خود را نخواهند داشت و تنها باری بر دوش خانواده خواهند شد. ماهلر هم‌چنین افزود که «اطلاعات مربوط به تخلیه و امدادرسانی اغلب فقط از طریق فضای مجازی منتشر می‌شود و همین امر سبب می‌شود سالمندانی که به اینترنت یا مهارت‌های دیجیتال دسترسی ندارند، از این اطلاعات حیاتی بی‌خبر بمانند.»

لازم به اشاره است که سالمندان در شرایط جنگی نه‌تنها هم‌چون دیگران در معرض خشونت مستقیم قرار دارند، بلکه آوارگی اجباری، عدم دسترسی به امکاناتی که, علی‌رغم کاستی‌های پیش از جنگ, در زمینه‌ی دارو، دسترسی به مراکز پزشکی، امنیت و حتی تامین امنیت غذایی در اختیار داشتند، گذران زندگی را برای آنان به‌مراتب چالش‌برانگیزتر می‌کند.

 

جنگ و حقوق انسانی سالمندان؛ کنوانسیون سازمان ملل متحد درباره‌ی حقوق سالمندان

در حال حاضر، کنوانسیون ویژه‌ای از سوی سازمان ملل متحد درباره‌ی حقوق بشر سالمندان وجود ندارد، اما این سازمان طی دهه‌های گذشته از طریق اسناد غیرالزام‌آور (غیرالزام‌آور بدین معنا که بیانیه یا توصیه‌ای رسمی از سوی سازمان ملل متحد است که توسط یکی از نهادهای این سازمان تصویب می‌شود و از نظر اخلاقی و سیاسی دارای اهمیت است، اما بر اساس حقوق بین‌الملل هیچ تعهد حقوقیِ الزام‌آوری برای دولت‌ها ایجاد نمی‌کند) حقوق سالمندان را به رسمیت شناخته است و اکنون در مسیر تدوین یک کنوانسیون الزام‌آور بین‌المللی قرار دارد.

مهم‌ترین سند موجود، «اصول سازمان ملل متحد برای سالمندان» (UN Principles for Older Persons) است که در سال ۱۹۹۱ توسط مجمع عمومی تصویب شد. هم‌چنین در سال ۲۰۲۵، شورای حقوق بشر سازمان ملل روند بین‌دولتیِ تدوین یک معاهده درباره‌ی حقوق سالمندان را آغاز کرد.

«اصول سازمان ملل متحد برای سالمندان» از دولت‌ها می‌خواهد که کرامت، استقلال، مشارکت، مراقبت و امنیت سالمندان را تضمین کنند. این اصول موضوعاتی هم‌چون دسترسی به خدمات بهداشتی و درمانی، درآمد کافی، مسکن، آموزش، مشارکت اجتماعی، حمایت در برابر سوئاستفاده و تبعیض بر اساس سن یا سایر شرایط را در بر می‌گیرد.

سازمان‌های مدافع حقوق بشر و برابری جنسیتی معتقدند که معاهدات موجودِ حقوق بشر به‌طور مشخص و صریح از سالمندان در برابر تبعیض سنی، غفلت، خشونت و سوئاستفاده‌های گوناگون حمایت نمی‌کنند. تصویب یک کنوانسیون اختصاصی، تعهدات دولت‌ها را در زمینه‌هایی مانند مراقبت‌های بهداشتی، حمایت‌های اجتماعی، اشتغال، مراقبت‌های بلندمدت و حمایت‌های قانونی شفاف‌تر و الزام‌آورتر خواهد کرد.

در آوریل ۲۰۲۵، شورای حقوق بشر سازمان ملل، پس از سال‌ها بحث در «کارگروه باز سالمندی» (Open-ended Working Group on Ageing)، روند تدوین یک معاهده‌ی بین‌المللی درباره‌ی حقوق سالمندان را آغاز کرد. بر اساس گزارش سازمان بین‌المللی حمایت از سالمندان (HelpAge International)، نخستین نشست سازمانی این کارگروه در فوریه ۲۰۲۶ برگزار شد.

 

فرایند های جنگ و مخاصمات مسلحانه برای سالمندان

سالمندان در جریان جنگ و مخاصمات مسلحانه، علاوه بر قرار گرفتن در معرض حملات مستقیم، از آسیب‌های غیرمستقیم نیز رنج می‌برند که حقوق بنیادین آنان، از جمله حق امنیت، کرامت انسانی، سلامت، مسکن و مصونیت از شکنجه یا رفتارهای غیرانسانی و تحقیرآمیز را نقض می‌کند. در عمل، این نقض‌ها می‌تواند شامل بازداشت‌های خودسرانه، تجاوز جنسی، ربایش، تخریب خانه‌ها، محرومیت از کمک‌های بشردوستانه و نیز اختلال در روند زندگی روزمره‌ی سالمندان باشد.

سالمندان به دلیل کاهش توان حرکتی، معلولیت، مسئولیت مراقبت از دیگران، ترس از آوارگی یا وابستگی عاطفی به خانه و سرزمین خود، بیش‌‌تر در مناطق درگیر باقی می‌مانند. همین امر باعث می‌شود که در معرض خطر بیش‌تری قرار گیرند و گاه هدف آسان‌تری برای خشونت باشند؛ به‌ویژه زمانی که امکان فرار همراه با اعضای جوان‌تر خانواده را ندارند.

علاوه بر این، جنگ شبکه‌های خانوادگی و نظام‌های مراقبتی را از هم می‌گسلد و بسیاری از سالمندان را در انزوا و وابستگی به نظام‌های بشردوستانه‌ای قرار می‌دهد که اغلب قادر به دسترسی و حمایت موثر از آنان نیستند.

در ماه ژوئن ۲۰۲۶، نشریه‌ی حقوقی آکسفورد (Oxford Law Review) مقاله‌ای تحت عنوان «حمایت از حقوق سالمندان در شرایط مخاطره و وضعیت‌های اضطراریِ بشردوستانه از طریق کنوانسیون پیشنهادی سازمان ملل متحد درباره‌ی حقوق سالمندان» را به قلم داگ کیوبی  و ناتالی بیرد منتشر کرد (۲)؛ مقاله‌ای که از منظر بررسی وضعیت سالمندان در جنگ و مخاصمات نظامی، اهمیت ویژه‌ای دارد.

در مقدمه‌ی این مقاله بر این واقعیت تاکید می‌شود که سالمندان در شرایط بحرانی، مانند جنگ، بلایای طبیعی، آوارگیِ اجباری و بحران‌های بشردوستانه، بیش از سایر گروه‌های جمعیتی در معرض آسیب قرار دارند. نویسندگان به نمونه‌های اخیر، از جمله سیل ویرانگر والنسیا در اسپانیا در سال ۲۰۲۴ که بخش بزرگی از قربانیان آن را افراد بالای ۷۰ سال تشکیل می‌دادند، آتش‌سوزی‌های گسترده‌ی لس‌آنجلس در سال ۲۰۲۵ که سالمندانِ ساکن مراکز نگهداری را با مشکلات جدی در زمینه‌ی تخلیه، درمان و مراقبت روبه‌رو کرد و نیز جنگ اوکراین و بحران غزه اشاره می‌کنند؛ بحران‌هایی که در آن‌ها سالمندان، به دلیل قطع خدمات درمانی، کمبود دارو، نبود مستمری و دشواری جابه‌جایی، آسیب‌های مضاعفی را تجربه کرده‌اند.

نکته‌ای که در این مقاله‌ی حقوقی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، این است که سالمندان نباید صرفاً به‌عنوان «گروهی آسیب‌پذیر» تلقی شوند. نویسندگان یادآور می‌شوند که سالمندی صرفاً یک پدیده‌ی زیستی نیست، بلکه برساختی اجتماعی (Social Construct) است و افراد سالمند می‌توانند در مدیریت بحران‌ها نقشی موثر ایفا کنند. تجربه‌ی زلزله‌های نیوزیلند نشان داده است که مشارکت فعال سالمندان در برنامه‌ریزی و بازسازیِ پس از بحران می‌تواند سرمایه‌ای ارزشمند برای جامعه باشد. هم‌چنین دانش و تجربه‌ی بزرگانِ جوامع بومی در مواجهه با بحران‌های زیست‌محیطی و تغییرات اقلیمی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. بنابراین، سالمندان باید به‌عنوان کنشگران فعال و صاحبان تجربه دیده شوند، نه صرفاً دریافت‌کنندگان کمک و حمایت. نویسندگان این مقاله سپس استدلال می‌کنند که جهان امروز، با افزایش درگیری‌های مسلحانه، تشدید آثار تغییرات اقلیمی و گسترش بحران‌های انسانی، بیش از هر زمان دیگری نیازمند چارچوب‌های حقوقیِ موثر برای حمایت از سالمندان است. آنان بر این باورند که سالمندان در نظام حقوق بین‌الملل حقوق بشر و هم‌چنین در سیاست‌های بشردوستانه، با وضعیتی مواجه‌اند که شاید بتوان آن را «نامرئی بودن نسبی» توصیف کرد. این مفهوم به نادیده گرفتن نیازها و حقوق خاص سالمندان اشاره دارد؛ در حالی که بسیاری از آنان هم‌زمان با تبعیض سنی، فقر، ناتوانی، بیماری یا سایر اشکال آسیب‌پذیری مواجه هستند.

در ادامه، مقاله به تحولی مهم در عرصه‌ی بین‌المللی اشاره می‌کند: تصویب قطعنامه‌ی ۵۸/۱۳ شورای حقوق بشر سازمان ملل در آوریل ۲۰۲۵ که فرایند تدوین یک معاهده‌ی الزام‌آور بین‌المللی درباره‌ی حقوق سالمندان را آغاز کرد. نویسندگان این تصمیم را نقطه‌‌ی عطفی تاریخی می‌دانند، زیرا برای نخستین بار جامعه‌ی جهانی به‌طور رسمی ضرورت تدوین یک کنوانسیون اختصاصی برای حمایت از حقوق سالمندان را پذیرفته است. این تحول نتیجه‌ی بیش از پانزده سال تلاش نهادهای مدنی، کارشناسان و سازوکارهای سازمان ملل در حوزه‌ی سالمندی بوده است.

این مقاله هم‌چنین توضیح می‌دهد که تجربه‌ی همه‌گیری کرونا ضعف‌های جدیِ نظام‌های حقوقی و سیاست‌گذاری را در حمایت از سالمندان آشکار ساخت؛ به‌گونه‌ای که بسیاری از دولت‌ها در برنامه‌های اضطراریِ خود، نیازها و حقوق سالمندان را نادیده گرفتند و همین امر به مرگ‌ ومیر و رنج گسترده‌ی سالمندان انجامید. این تجربه، ضرورت تدوین یک سند حقوقی مستقل برای حمایت از سالمندان را بیش از پیش برجسته کرده است.

در پایان، این مقاله که به‌طور مشروح جوانب مختلف ضرورت تدوین کنوانسیون حقوق سالمندان را بررسی می‌کند، به ارائه‌ی استدلالی حقوقی برای گنجاندن ماده‌ای اختصاصی درباره‌ی «وضعیت‌های پر مخاطره و شرایط اضطراریِ بشردوستانه» در کنوانسیون پیشنهادیِ حقوق سالمندان سازمان ملل می‌پردازد. نویسندگان با بررسی اسناد بین‌المللی و منطقه‌ای موجود، می‌کوشند پیشنهادی مشخص برای متن چنین ماده‌ای ارائه دهند تا حمایت از حقوق سالمندان در زمان جنگ، بلایای طبیعی، آوارگی و سایر بحران‌های انسانی به تعهدی روشن و الزام‌آور در حقوق بین‌الملل تبدیل شود.

به باور نویسندگان، تدوین یک کنوانسیون بین‌المللیِ حقوق سالمندان فرصتی تاریخی برای رفع یکی از کاستی‌های مهم نظام حقوق بشر بین‌المللی است. همان‌گونه که کنوانسیون‌های ویژه برای حقوق کودکان، زنان و افراد دارای معلولیت توانسته‌اند توجه جهانی را به نیازهای خاص این گروه‌ها جلب کنند، یک کنوانسیون اختصاصی برای سالمندان نیز می‌تواند به ارتقای حمایت حقوقی از آنان کمک کند.

نویسندگان هم‌چنین بر این امر تاکید می‌کنند که «این ماده‌ی اختصاصی نه‌تنها باید بر حفاظت از جان، سلامت، کرامت و دسترسی سالمندان به خدمات اساسی تاکید کند، بلکه مشارکت آنان را در برنامه‌ریزی، تصمیم‌گیری، امدادرسانی و بازسازیِ پس از بحران نیز تضمین نماید.» زیرا از نگاه نویسندگان، «سالمندان صرفاً دریافت‌کنندگان کمک نیستند، بلکه تجربه و دانش آنان می‌تواند به افزایش تاب‌آوری جوامع در برابر بحران‌ها کمک کند».

نگاهی کوتاه به تاثیرات جنگ بر سالمندان در دو جنگ اخیر، در اوکراین و فلسطین، نشان‌دهنده‌ی ابعاد گسترده و فاجعه‌بارِ این جنگ‌ها بر زندگی سالمندان است.

در جنگ اوکراین که با تهاجم گسترده‌ی روسیه در ۲۴ فوریه‌ی ۲۰۲۲ آغاز شد، قریب به یک-‌چهارم جمعیت را سالمندان تشکیل می‌دهند و از هر چهار فرد آسیب‌دیده از جنگ، یک نفر بالای ۶۰ سال سن دارد. هم‌چنین نزدیک به نیمی از قربانیان غیرنظامی را سالمندان تشکیل می‌دهند. اگرچه سازمان ملل متحد مرگ بیش از ۱۶ هزار غیرنظامی را تایید کرده است، سالمندان به‌طور نامتناسبی بیش از دیگران آسیب دیده‌اند.

با وجود این‌که افراد بالای ۶۰ سال تنها حدود ۲۵ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند، در مناطق نزدیک به خطوط مقدم جنگ، نزدیک به نیمی از قربانیان غیرنظامی را سالمندان تشکیل می‌دهند. بسیاری از سالمندان به دلیل محدودیت‌های جسمی، ناتوانی در جابه‌جایی، وابستگی عاطفی به خانه و محل زندگی خود، یا نداشتن دسترسی به هشدارهای دیجیتالی تخلیه‌ی فوری پیش از حملات نظامی، در مناطق جنگی گرفتار مانده‌اند.

در جنگ اسرائیل و حماس، که بسیاری از نهادهای بین‌المللی آن را مصداق نسل‌کشی ارزیابی می‌کنند و از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، بیش از ۷۳ هزار فلسطینی در غزه جان خود را از دست داده‌اند. در ۱۹ روز نخست جنگ در سال ۲۰۲۳، سالمندان ۸.۶ درصد از جان‌باختگان را تشکیل می‌دادند، در حالی که تنها ۵ درصد از کل جمعیت را شامل می‌شدند. اگرچه وزارت بهداشت غزه آمار جداگانه‌ای برای افراد بالای ۶۰ سال منتشر نکرده است، داده‌های جمعیتی نشان می‌دهد که زنان، کودکان و سالمندان در مجموع حدود نیمی از کل قربانیان را تشکیل می‌دهند. سالمندان فلسطینی به‌شدت از فروپاشی نظام سلامت و استفاده از گرسنگی به‌عنوان ابزاری در جنگ آسیب دیده‌اند. در دوره‌های اوج درگیری، سالمندان درصد قابل‌توجهی از جان‌باختگان را تشکیل می‌دادند. آنان برای دسترسی به پناهگاه‌های امن، فرار از بمباران‌های سنگین و تهیه‌ی داروهای ضروری برای بیماری‌های مزمن، با دشواری‌های فراوان مواجه بودند.

در گزارش جامعی با عنوان «وضعیت سالمندان در غزه؛ ژوئن ۲۰۲۵» که توسط آژانس امدادرسانی و کاریابی سازمان ملل برای آوارگان فلسطینی (UNRWA) منتشر شده (۳)، و هم‌چنین در مقاله‌ی پژوهشی دانشگاه براون با عنوان «تلفات انسانی جنگ غزه: مرگ‌ومیر مستقیم و غیرمستقیم از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تا ۳ اکتبر ۲۰۲۵» (۴)، به چالش‌ بار بودن گردآوری آمار و اطلاعات مربوط به مرگ‌ ومیرهای غیر مستقیم ناشی از جنگ در غزه اشاره شده است.

 

جنگ در ایران

جمعیت سالمندان در ایران پیامدهای مستقیم، غیرمستقیم و روانیِ سنگینی را در خلال جنگ ۱۲ روزه و نیز جنگی که از ۲۸ فوریه‌ی ۲۰۲۶ با حمله‌ی ایالات متحده و اسرائیل به ایران آغاز شد، تجربه کرده‌اند.

جنگ فاجعه‌باری که بر مردم ایران تحمیل شد، میلیون‌ها نفر را آواره کرد، بیش از دو میلیون نفر را از کار و معیشت محروم ساخت و خانه‌هایی را که حاصل سال‌ها تلاش، پس‌انداز و رنج خانواده‌ها بود، به تلی از ویرانه تبدیل کرد. در این میان، سالمندان، کودکان، افراد دارای معلولیت و خانواده‌های کم‌درآمد بیش از دیگران در معرض فقر، بی‌خانمانی، گرسنگی، بیماری و ناامنی قرار گرفتند. جنگ تنها جان انسان‌ها را نمی‌گیرد؛ بنیان‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یک کشور را نیز از هم می‌گسلد. این جنگ موجب تخریب بیش از ۱۲۵ هزار ساختمان مسکونی و عمومی، از جمله ۳۳۹ مرکز بهداشتی و درمانی، ۳۲ دانشگاه و ۸۵۷ مدرسه شد. هم‌چنین بیش از ۲۰ هزار واحد صنعتی به طور مستقیم نابود شدند و هزاران کسب‌وکار وابسته نیز ناگزیر به تعطیلی یا کاهش فعالیت شدند؛ به گونه‌ای که حدود ۲۰ درصد از ظرفیت تولیدی کشور آسیب مستقیم دیده است.

بنادر، شبکه‌های حمل‌ونقل و زیرساخت‌های حیاتی که نقش اساسی در انتقال کالاهای اساسی و مواد اولیه دارند نیز خسارت‌های سنگینی متحمل شده‌اند. برخی برآوردها نشان می‌دهد که تنها خسارت واردشده به زیرساخت‌های غیرنظامی از مرز ۳۰۰ میلیارد دلار گذشته است؛ رقمی سرسام‌آور که صرفاً هزینه بازسازی را نشان می‌دهد و پیامدهای گسترده‌ی اقتصادی، اجتماعی و انسانی آن را در بر نمی‌گیرد.

پیامد چنین ویرانی گسترده‌ای تنها در آمار ساختمان‌های تخریب‌شده یا کارخانه‌های تعطیل‌شده خلاصه نمی‌شود؛ بلکه به معنای گسترش فقر، افزایش بیکاری، تشدید ناامنی غذایی، بحران مسکن و کاهش دسترسی مردم به خدمات درمانی و آموزشی است. در چنین شرایطی، آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه، به‌ویژه سالمندان، بیش‌ترین هزینه‌ی جنگ را می‌پردازند؛ نسلی که پس از یک عمر کار و تلاش، اکنون با ناامنی، از دست دادن دارایی‌ها، انزوای اجتماعی، بحران سلامت و آینده‌ای نامطمئن روبه‌رو شده است.

برآوردهای رسمیِ مرکز آمار ایران نشان می‌دهد که جمعیت سالمندان کشور تا سال ۱۴۰۴ به حدود ۱۰ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر رسیده است. از این میان، حدود ۶۷ درصد، معادل ۶ میلیون و ۸۰۰ هزار نفر، سالمندانی هستند که به دلایل مختلفی چون فوت همسر، طلاق یا هرگز ازدواج نکردن، به‌تنهایی زندگی می‌کنند. جنگ برای بسیاری از سالمندان تنها به معنای شنیدن صدای انفجار، دریافت خبرهای نگران‌کننده و احساس ناامنی نیست، بلکه به‌هم‌ریختن ریتم آشنای زندگی روزمره را نیز در پی دارد. بر اساس آمارهای ثبت‌شده، شمار کل جان‌باختگان جنگ در ایران بین  تا ۳ هزار و ۶۰۰ تا ۶  هزار نفر برآورد شده که حدود هزار و  ۷۰۰ نفر از آنان غیرنظامیان بوده‌اند، اما تاکنون هیچ پژوهش یا آمار رسمی‌ای درباره‌ی تعداد سالمندان جان‌باخته منتشر نشده است. با این حال، بسیاری از سالمندان با مشکلاتی مشابه آن‌چه سالمندان در سایر مناطق جنگ‌زده تجربه کرده‌اند، مواجه شدند که از جمله می‌توان به مواردی از این دست اشاره کرد: اختلال در دسترسی به خدمات درمانی و داروهای مورد نیاز برای بیماری‌های مزمن، دشواری در تخلیه و جابه‌جایی به دلیل محدودیت‌های جسمی، وابستگی بیش‌تر به مراقبان و اعضای خانواده، آسیب‌پذیری در برابر قطع برق، آب و اختلال در خدمات عمومی، افزایش اضطراب، ترس و زنده شدن خاطرات تلخ جنگ ایران و عراق در میان بسیاری از سالمندان؛ آن هم در شرایطی که برای بسیاری، توان و تاب‌آوری روانی دوران جوانی ( آنها که روزهای سخت و نگران کننده جنگ ۸ ساله با عراق را تجربه کردند ) کم‌رنگ‌ تر شده است.

هم‌چنین آمار دقیقی از تعداد سالمندانی که فرزندانشان مهاجرت کرده‌اند وجود ندارد، اما برآوردهای رسمی نشان می‌دهد بیش از ۶۰ درصد از جمعیت بیش از ۱۰ میلیون نفری سالمندان ایران حدود ۶ میلیون نفر به‌تنهایی زندگی می‌کنند که بدون تردید، در سایه‌ی جنگ و ناامنی، تنهایی می‌تواند فشار روحی بیش‌تری بر انان وارد کند.

نتایج یک پیمایش ملی محدود درباره‌ی «سنجش تاثیر جنگ بر سلامت سالمندان» که با مشارکت ۲۱۷۵ سالمند در ایران انجام شده است، نشان می‌دهد جنگ آثار گسترده‌ای بر سلامت، معیشت و رفاه سالمندان داشته است. بر اساس این مطالعه، ۳۶ درصد از سالمندان کاهش سلامت جسمی، ۳۷ درصد افت کیفیت خواب و ۵۶ درصد افزایش اضطراب ناشی از جنگ را تجربه کرده‌اند و احساس امنیت در ۲۷ درصد از آنان کاهش یافته است.

هم‌چنین از نظر اقتصادی، حدود ۴۹ درصد از سالمندان بدتر شدن وضعیت مالیِ خود را گزارش کرده‌اند و ۶۰ درصد از افزایش هزینه‌های زندگی خبر داده‌اند؛ به‌گونه‌ای که نزدیک به یک‌-سوم آنان وضعیت اقتصادیِ خود را به‌شدت وخیم‌تر ارزیابی کرده‌اند. به‌علاوه، ۳۷ درصد انجام فعالیت‌های روزمره را دشوارتر از گذشته دانسته‌اند.

در حوزه‌ی خدمات درمانی، یک‌ چهارم سالمندان در دسترسی به پزشک و دارو با مشکل مواجه بوده‌اند که مهم‌ترین دلایل آن هزینه‌های درمان، کمبود دارو و دشواریِ رفت‌وآمد عنوان شده است. نتایج این پژوهش هم‌چنین نشان می‌دهد سالمندان کم‌درآمد و سالمندانی که به‌تنهایی زندگی می‌کنند، بیش‎ترین آسیب را در زمینه‌ی سلامت جسمی، دسترسی به خدمات و احساس امنیت متحمل شده‌اند. در عین حال، افزایش ارتباط با اعضای خانواده، احساس حمایت اجتماعی و استفاده از خدمات پزشکیِ تلفنی از جمله پیامدهای مثبتی بوده است که در این دوره مشاهده شده‌اند.

قطع اینترنت نیز یکی از عواملی بود که تاثیرات بسیار منفی بر سلامت روان سالمندان در ایران بر جای گذاشت. برای بسیاری از نزدیک به ۵ میلیون ایرانی ساکن دیاسپورا که وابستگان سالمند در ایران دارند، محدود شدن و قطع اینترنت در ایران طی دو موج بزرگ اعتراضی و نظامی ۱۰۹ روزه، نگرانی‌های فراوانی ایجاد کرد.

بر اساس مقاله‌ی پژوهشی «فرهنگ مراقبت پرستاری در خانه‌های سالمندان ایران: یک مطالعه‌ی مردم‌نگارانه (اتنوگرافیک)» که در مجله‌ی تحقیقات کیفی در علوم بهداشتی منتشر شده است (۵)، تنها حدود ۱۵ هزار نفر از سالمندان کشور در مراکز و آسایشگاه‌های تحت نظارت سازمان بهزیستی نگهداری می‌شوند. بدون تردید، شرایط جنگی بر کیفیت سلامت جسمی و روانیِ این افراد نیز تاثیرات منفی برجای گذاشته است.

یکی دیگر از ابعاد به‌غایت فاجعه‌بار جنگ و حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران، درهم‌تنیدگی جنگ، فقر و سالمندی است؛ وضعیتی که می‌توان آن را از منظر تقاطع‌مندی (Intersectionality) نیز تحلیل کرد. نزدیک به یک-‌سوم سالمندان ایران زیر خط فقر مطلق زندگی می‌کنند و حدود ۱۶ درصد آنان در فقر شدید به سر می‌برند. این وضعیت برای زنان سالمند به‌مراتب نگران‌کننده‌تر است؛ به‌گونه‌ای که بر اساس گزارش‌های جمعیتی، حدود ۶۲ درصد زنان سالمند زیر خط فقر ناامنی غذایی شدید دارند.

برای این گروه آسیب‌پذیر، جنگ تنها به معنای تهدید جان نیست؛ بلکه در کنار محدودیت‌های ناشی از سالمندی، فقر نیز چرخه‌ی شکننده‌ی زندگی روزمره‌ی آنان را از هم می‌گسلد. در چنین شرایطی، هم‌زمانیِ این سه عامل، مخاطرات را چند برابر کرده و زندگی بسیاری از سالمندان را به مرز بحران و حتی مرگ می‌کشاند.

 

در پایان، پژوهش‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که سالمندان اغلب «قربانیان نامرئی جنگ» هستند؛ انسان‌هایی که نه توان گریز از میدان‌های نبرد را دارند، نه امکان دسترسی آسان به خدمات درمانی و امدادی، و نه سهمی متناسب در برنامه‌های حمایتی و بشردوستانه. در حالی که بیش از دیگران در معرض مرگ، بیماری، گرسنگی، آوارگی و آسیب‌های عمیق روانی قرار دارند، صدای آنان کم‌تر شنیده می‌شود و نیازهایشان بیش‌تر نادیده گرفته می‌شود.

با این حال، سالمندی صرفاً یک وضعیت زیستی نیست، بلکه تا حد زیادی یک ساختار اجتماعی و زمینه‌مند است که در هر جامعه و هر موقعیت تاریخی معنایی متفاوت پیدا می‌کند. در همین چارچوب، افراد سالمند نه‌تنها حامل تجربه و حافظه‌ی جمعی‌اند، بلکه در صورت فراهم بودن بسترهای مناسب، می‌توانند در مواجهه با بحران‌هایی چون جنگ و بلایای طبیعی نیز نقش‌های موثر، حمایتی و راهبردی ایفا کنند. نادیده گرفتن این ظرفیت‌ها به معنای حذف بخشی از سرمایه‌ی انسانی و اجتماعیِ جامعه است.

سالمندان حاملان حکمت، حافظان روایت‌های فراموش‌شده و ریشه‌های استواری هستند که پیوند میان گذشته و آینده را ممکن می‌سازند. در چینِ پیشانیِ آنان تاریخ زیسته‌ی یک ملت نهفته است و در سکوتشان، دانشِ انباشته از زیستن، تاب‌آوری و بقا جریان دارد. آنان تنها یادآور ضعف نیستند، بلکه تجسم تجربه‌اند.

از منظر حقوق بشر، حمایت از سالمندان در شرایط جنگی یک اقدام خیریه یا انتخابی نیست، بلکه تعهدی حقوقی و اخلاقی برای پاسداری از کرامت انسانی است. جامعه‌ی جهانی، دولت‌ها و نهادهای بشردوستانه باید تضمین کنند که هیچ فردی صرفاً به دلیل کهولت سن از حق حیات، امنیت، سلامت و دسترسی به کمک‌های انسان‌دوستانه محروم نشود. سن نباید به عاملی برای نامرئی شدن رنج انسان‌ها تبدیل شود؛ زیرا کرامت انسانی مرزی نمی‌شناسد و در هیچ جنگی نباید قربانی فراموشی گردد.

حمایت از سالمندان در شرایط جنگی یک اقدام خیریه یا انتخابی نیست، بلکه تعهدی حقوقی و اخلاقی برای پاسداری از کرامت انسانی و اجرای اصول بنیادین حقوق بشر است. مسئولیت اصلی تحقق این تعهد بر عهده دولت‌ها و صاحبان قدرت است و آنان باید در برابر پیامدهای تصمیمات و سیاست‌های خود پاسخگو باشند. با توجه به توافق ۱۴ ماده‌ای میان ایالات متحده و ایران و آزاد شدن منابع مالی در اختیار دولت ایران، انتظار می‌رود که این منابع در جهت بازسازی خانه‌های ویران‌شده، ایجاد شرایطی امن برای بازگشت آوارگان به محل سکونت خود، حمایت معیشتی از خانواده‌ها تا زمان بازسازی، رفع ناامنی غذایی و تضمین دسترسی همگانی به خدمات درمانی و آموزشی هزینه شود؛ خدماتی که در جریان جنگ برای میلیون‌ها نفر، به‌ویژه سالمندان و دیگر گروه‌های آسیب‌پذیر، به شدت مختل شده است.

سن نباید به عاملی برای نامرئی شدن رنج انسان‌ها تبدیل شود و کرامت انسانی نباید قربانی جنگ، بی‌توجهی یا فقدان پاسخگویی صاحبان قدرت گردد. بازسازی زندگی مردم، حمایت از آسیب‌دیدگان و تضمین حقوق بنیادین آنان نه تنها ضرورتی انسانی، بلکه مسئولیتی حقوقی و اخلاقی است که باید با شفافیت و پاسخگویی کامل دنبال شود.


2016 چگونه حقوق بین‌الملل مشروعیت حمله به اهداف دوگانه را می‌سنجد؟

 زیرساخت دوگانه دقیقاً نقطه‌ی خاکستری حقوق بین‌الملل بشردوستانه است؛ زیرا نه تعریفی مستقل در معاهدات دارد و نه ممنوعیتی مطلق؛ لذا تعریف آن را می‌بایست از دل متون حقوقی جست‌وجو کرد.

در حقوق بین‌الملل، اصطلاح «زیرساخت دوگانه» مستقیماً به‌کار برده نشده است، اما تعریف آن از بند ۲ ماده‌ی ۵۲ پروتکل الحاقی اول ۱۹۷۷ این‌گونه استنباط می‌گردد: «اهداف نظامی محدود به تاسیساتی هستند که به دلیل ماهیت، مکان، هدف یا استفاده، نقش موثری در عملیات نظامی ایفا می‌کنند…». بر اساس این ماده، زیرساخت دوگانه یعنی اموال یا تاسیساتی که ذاتاً غیرنظامی است و معمولاً برای مقاصد غیرنظامی استفاده می‌گردد، اما در اوضاع‌واحوال حاکم در زمان حمله، به دلیل استفاده یا هدف فعلی، نقش موثری در عملیات نظامی پیدا کرده است.

معیار ماده‌ی ۵۲ که دوگانگی را می‌رساند، توسط کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ (ICRC) در تفسیر رسمی چنین آمده است: تاسیساتی که فقط به چهار دلیل می‌تواند از حالت غیرنظامی خارج شود و هدف نظامی قرار گیرد:

۱- معیار ماهیت: ذات و جنس آن تاسیسات نظامی باشد، مانند پادگان، تانک، کارخانه‌ی اسلحه‌سازی و غیره. این موارد از ابتدا برای جنگ ساخته شده‌اند و هیچ‌گاه دوگانه نیستند؛ زیرا کارکرد اصلی آن‌ها نظامی است.

۲- معیار مکان: آن تاسیسات در جایی قرار گرفته‌اند که به‌خودیِ‌خود اهمیت نظامی دارد، مانند پلی که روی تنها جاده‌ی منتهی به خط مقدم ساخته شده است. پل یک سازه‌ی غیرنظامی است، اما چون در یک موقعیت استراتژیک قرار گرفته، با اشغال یا تخریب آن مانع از پیشروی دشمن می‌گردد؛ بنابراین موقعیت مکانی به آن وصف نظامی می‌دهد.

۳- معیار هدف: تاسیسات برای استفاده‌ی نظامی در آینده در نظر گرفته شده است. اکنون مورد استفاده‌ی نظامی قرار نگرفته، ولی نیت و برنامه موکول به آینده می‌باشد. مانند یک فرودگاه که کاملاً غیرنظامی است و ارتش تصمیم می‌گیرد باند آن را برای عملیات هوایی آینده تجهیز نماید. از لحظه‌ای که این تعهد و برنامه‌ریزی قطعی شود، می‌توان آن را هدف نظامی تلقی کرد. این معیار بسیار حساس بوده و مرز باریکی با احتمال دارد.

۴- معیار استفاده: این رایج‌ترین دلیل دوگانه شدن زیرساخت‌ها است؛ یعنی تاسیسات همین الان و در لحظه‌ی حمله، برای عملیات نظامی استفاده می‌گردد؛ مانند دکل مخابراتی که هم‌زمان اینترنت مردم را تامین می‌کند و هم‌چنین برای هدایت پهپاد نظامی به کار می‌رود، یا نیروگاهی که هم برق شهر را تامین می‌نماید و هم برق یک مرکز نظامی را ساماندهی می‌کند. لذا تا زمانی که استفاده‌ی نظامی نداشته باشد، غیرنظامی باقی می‌ماند.

از این چهار معیار، می‌توان نشان داد که معیار ماهیت هرگز در مورد زیرساخت دوگانه صدق نمی‌نماید. دعوای اصلی و نقطه‌ی خاکستری حقوقی بر سر معیارهای «استفاده» و «هدف» است. صاحبان دانش حقوقی و حقوقدانان بین‌المللی بر سر این موضوع اختلاف دارند که فرمانده‌ی مهاجم چگونه باید ثابت کند که همین الان از آن نیروگاه یا دکل، استفاده‌ی نظامی صورت گرفته است؟

نکته‌ی قابل اهمیت این است که در صورت شک داشتن نسبت به این‌که کدام‌یک از معیارهای مذکور صدق می‌نماید، باید فرض را بر غیرنظامی بودن گذاشت.

اما در بند ۳ ماده‌ی ۵۲، اصل کلیدی بر غیرنظامی بودن گذاشته شده است؛ بدین معنا که در صورت تردید در مورد این‌که آیا تاسیساتی که معمولاً برای مقاصد غیرنظامی اختصاص دارد، برای اهداف نظامی مورد استفاده قرار گرفته است یا خیر، اصل بر این گذاشته می‌شود که چنین استفاده‌ای صورت نمی‌گیرد. در واقع، شک به نفع غیرنظامی بودن تفسیر می‌گردد و تنها با احراز هم‌زمان دو شرط؛ الف) نقش موثر در عملیات نظامی، و ب) انهدام آن‌ها مزیت نظامی قطعی به بار می‌آورد، خلاف این فرض محقق می‌گردد.

 

مبانی قراردادی اصل تمایز: از قاعده‌ی عام ماده‌ی ۴۸ تا ضوابط ماده‌ی ۵۲ پروتکل الحاقی ۱۹۷۷

اصل تمایز، به عنوان اصل بنیادین حقوق بشردوستانه‌ی بین‌المللی، ریشه در حقوق عرفی و قراردادی دارد. مهم‌ترین تبلور قراردادی این اصل در پروتکل الحاقی اول ۱۹۷۷ به کنوانسیون‌های چهارگانه‌ی ژنو منعکس شده است. اصل تمایز برای نخستین بار با صراحت در پروتکل اول تدوین شد و امروزه به عنوان یک قاعده‌ی عرفیِ الزام‌آور برای همه‌ی دولت‌ها شناخته می‌شود.

ماده‌ی ۴۸ پروتکل الحاقی اول، که به «قاعده‌ی اساسی» مشهور است، مقرر می‌دارد: «طرف‌های مخاصمه باید در همه‌ی زمان‌ها بین جمعیت غیرنظامی و رزمندگان و بین تاسیسات و اموال غیرنظامی و اهداف نظامی تمایز قائل شوند و بنابراین عملیات خود را فقط علیه اهداف نظامی هدایت کنند.» این ماده تعهدی عام و مطلق برای طرفین مخاصمه ایجاد می‌کند و تفکیک میان دو دسته اشخاص و تاسیسات را الزامی می‌سازد. نقض این قاعده، نقض فاحش محسوب شده و مسئولیت بین‌المللی را به دنبال دارد.

ماده‌ی ۵۱ در مقام تبیین حمایت از جمعیت غیرنظامی، دو ممنوعیت کلیدی را وضع می‌کند: اول، ممنوعیت حمله‌ی مستقیم به غیرنظامیان؛ دوم، ممنوعیت حملات بی‌ملاحظه‌ای که قادر به تمایزگذاری نیستند. هم‌چنین بند ۵ این ماده اصل تناسب را مقرر می‌دارد که به موجب آن، خسارات جانبی به غیرنظامیان نباید نسبت به مزیت نظامی مستقیم و ملموس مورد انتظار، بیش از حد باشد.

ماده‌ی ۵۲ حمایت از اموال و تاسیسات غیرنظامی را تضمین می‌کند. بند ۲ این ماده، با ارائه‌ی تعریف سلبی، اهداف نظامی را محدود به اموال و تاسیساتی می‌کند که در اوضاع‌واحوال حاکم در زمان حمله، به‌واسطه‌ی ماهیت، موقعیت، هدف یا استفاده، نقش موثری در عملیات نظامی ایفا کنند و انهدام آن‌ها مزیت نظامی قطعی به بار آورد.

بند ۳ این ماده، با وضع اصل تفسیر به نفع حمایت، مقرر می‌دارد که در صورت تردید معقول نسبت به استفاده‌ی نظامی از اموال و تاسیساتی که معمولاً برای مقاصد غیرنظامی اختصاص دارند، فرض بر غیرنظامی بودن آن‌ها گذاشته می‌شود.

 

تحولات هنجاری اصل تمایز پس از ۱۹۷۷

با وجود آن‌که پروتکل الحاقی اول ۱۹۷۷ چارچوب معیاری اصل تمایز را تدوین نموده است، تحولات بعدی حقوق بین‌الملل بشردوستانه از سه مسیر، ضمانت اجرای این اصل را تقویت کرده است. نخست، جرم‌انگاری بین‌المللی در ماده‌ی ۸ اساسنامه‌ی رم دیوان کیفری بین‌المللی ۱۹۹۸. این ماده جنایات جنگی را تعریف می‌کند و بندهای (i) و (iv) مستقیماً اصل تمایز و تناسب را جرم‌انگاری کرده‌اند و برای نخستین بار، ضمانت اجرای کیفری فردی برای نقض اصل تمایز مقرر داشته‌اند.

تعمیم ماده‌ی ۱۴ پروتکل الحاقی دوم ۱۹۷۷، الزام به تمایز را به مخاصمات مسلحانه‌ی غیربین‌المللی تسری داد و خلا حمایتی موجود در جنگ‌های داخلی را تا حد زیادی برطرف نمود. هم‌چنین، مطالعه‌ی کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ در سال ۲۰۰۵ تایید کرد که قواعد بنیادین تمایز، از جمله ممنوعیت حمله‌ی مستقیم به غیرنظامیان و اموال و تاسیسات غیرنظامی، واجد وصف عرفی بوده و برای کلیه‌ی دولت‌ها، اعم از عضو یا غیرعضو پروتکل اول، الزام‌آور است. بر این اساس، امروزه اصل تمایز، صرف‌نظر از وضعیت تصویب معاهدات، به عنوان یک قاعده‌ی آمره‌ی حقوق بین‌الملل تلقی می‌گردد.

 

ضوابط حقوقی حاکم بر استفاده‌ی دوگانه‌ی هم‌زمان و زوال حمایت ویژه

حمایت از تاسیساتی مانند بیمارستان، به موجب ماده‌ی ۱۹ کنوانسیون چهارم ژنو و ماده‌ی ۱۳ پروتکل اول، مشروط به عدم ارتکاب اعمال زیان‌بار خارج از وظایف بشردوستانه است. بنابراین، استقرار یک مرکز فرماندهی نظامی در بخشی از بیمارستان به‌خودیِ‌خود موجب زوال حمایت نمی‌شود؛ زیرا زوال حمایت منوط به دو شرط جمعی است: نخست، احراز استفاده‌ی بالفعل و موثر نظامی از آن محل در هدایت عملیات جاری؛ دوم، اعطای اخطار قبلی با مهلت معقول برای خاتمه‌ی آن. مطابق ماده‌ی ۱۳، مادام که این تشریفات رعایت نشود و نقش موثر نظامی احراز نگردد، تاسیسات مزبور هم‌چنان از حمایت کامل برخوردار است.

حقوق بشردوستانه، مفهوم هدف نظامی را مقید به قید زمان حال می‌داند. به صراحت بند ۲ ماده‌ی ۵۲، مشارکت در عملیات نظامی باید در اوضاع‌واحوال حاکم در زمان حمله‌ی موجود باشد. تفسیر رسمی کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ نیز معیار هدف را ناظر به استفاده‌ی برنامه‌ریزی‌شده و قطعیِ قریب‌الوقوع می‌داند. لذا حمله به زیرساختی مانند پل یا نیروگاه، صرفاً به استناد ظرفیت یا احتمال استفاده‌ی نظامی در آینده، فاقد مبنای قانونی است.

در این‌گونه موارد، اصل تفسیر به نفع حمایت، موضوع بند ۳ ماده‌ی ۵۲، اعمال می‌شود و بار اثبات قصد فوری را بر عهده‌ی مهاجم می‌گذارد.

 

اعمال اصل تناسب به خسارات تبعی ناشی از انهدام اهداف دوگانه در پرتو ماده‌ی ۵۱

مشروعیت حمله به یک هدف نظامی، مانع از اعمال اصل تناسب مقرر در بند ۵ ماده‌ی ۵۱ نسبت به خسارات جانبی نمی‌گردد. هرگاه انهدام یک هدف نظامی مستلزم از کار انداختن زیرساخت دوگانه باشد، فرمانده مکلف است آثار موجیِ قابل پیش‌بینی بر جمعیت غیرنظامی، نظیر اختلال در خدمات بیمارستان، آب، گرمایش و غیره را در محاسبات خود لحاظ کند. چنان‌چه خسارات جانبی مورد انتظار، نسبت به مزیت نظامی مستقیم و ملموس، بیش از حد باشد، حمله ممنوع است. ماده‌ی ۵۷ نیز اتخاذ تمامی اقدامات احتیاطیِ ممکن برای اجتناب از این آثار یا کاستن از آن‌ها را الزامی می‌سازد.

 

ماحصل آن‌چه در بالا ذکر شد

بررسی نظام معیاری اصل تمایز در پرتو مواد ۴۸، ۵۱ و ۵۲ پروتکل الحاقی اول ۱۹۷۷ و تطبیق آن با چالش‌های استفاده‌ی دوگانه‌ی هم‌زمان، قصد آینده و آثار غیرمستقیمِ قابل پیش‌بینی، موید آن است که اصل تمایز نه یک توصیه‌ی اخلاقی، بلکه خط قرمزِ تخطی‌ناپذیرِ حقوق بشردوستانه‌ی بین‌المللی و شاخص نهایی سنجش مشروعیت اقدامات نظامی است.

در مخاصمات مدرن، که مرز میان امور نظامی و غیرنظامی به‌واسطه‌ی زیرساخت‌های دوگانه مخدوش شده است، پایبندی به ضوابط مضیق ماده‌ی ۵۲ تنها تضمین حداقلیِ انسانیت است. هرگونه تفسیری که این خط قرمز را به بهانه‌ی اقتضائات میدان نبرد کمرنگ نماید، به منزله‌ی عدول از غایت حقوق بشردوستانه و بازگشت به منطق جنگ تمام‌عیار خواهد بود؛ زیرا اصل تمایز رکن اصلی و زیربنای حقوق بشردوستانه است و هرگونه خدشه به آن، اعتبار و کارآمدی کل نظام حقوق مخاصمات مسلحانه را از بین می‌برد.

آیا می‌توان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت؟

 جهان بار دیگر به جنگ عادت کرده است. تصاویر ویرانی، آوارگی و مرگ هر روز از برابر چشمانمان می‌گذرند؛ آن‌قدر که گاهی فراموش می‌کنیم پشت هر تصویر، انسانی زندگی می‌کرده است. بااین‌حال، همه‌ی قربانیان به یک اندازه دیده نمی‌شوند. برای بعضی مرگ‌ها مراسم رسمی برگزار می‌شود، رسانه‌ها روزها درباره‌شان می‌نویسند و سیاستمداران پیام تسلیت منتشر می‌کنند. اما مرگ بعضی دیگر، حتی اگر هزاران نفر باشند، در سکوت گم می‌شود. گاهی خانواده‌ها هفته‌ها و ماه‌ها منتظر تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان می‌مانند؛ گویی حق سوگواری نیز امتیازی است که به همه تعلق نمی‌گیرد.

در چنین جهانی، پرسش از «زندگی خوب» دیگر شبیه یک بحث انتزاعی فلسفی به نظر نمی‌رسد. چگونه می‌توان از خوشبختی، اخلاق یا زیستنِ درست سخن گفت، وقتی برای برخی انسان‌ها حتی اصلِ زندگی‌شان ارزش یکسانی ندارد؟ آیا همه‌ی انسان‌ها اساساً فرصت آن را پیدا می‌کنند که به زندگی خوب فکر کنند، یا بعضی پیش از آن‌که بتوانند برای آینده‌ای بهتر تلاش کنند، از دایره‌ی زندگی‌های ارزشمند بیرون رانده شده‌اند؟

این همان پرسشی است که جودیت باتلر در سال ۲۰۱۲، هنگام دریافت جایزه‌ی آدورنو در فرانکفورت، در قالب سخنرانی‌ای با عنوان «آیا می‌توان در یک زندگی بد، زندگی خوبی داشت؟» پیش می‌کشد. او سخن خود را با جمله‌ی مشهور تئودور آدورنو آغاز می‌کند: «در زندگی نادرست، زندگی درست ممکن نیست.» اما باتلر به تکرار این جمله بسنده نمی‌کند. او آن را می‌شکافد، لایه‌های پنهانش را آشکار می‌کند و پرسشی را پیش می‌کشد که شاید امروز، در میانه‌ی جنگ‌ها و بحران‌های پی‌درپی، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد: چه کسانی اصلاً فرصت آن را دارند که درباره‌ی «زندگی خوب» سخن بگویند؟

اما آن‌چه سخنرانی باتلر را از بسیاری از بحث‌های اخلاقی متمایز می‌کند، تغییری است که او در خودِ پرسش ایجاد می‌کند. پرسش آغازین هم‌چنان پابرجاست: آیا می‌توان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت؟ اما باتلر به‌جای آن‌که راهی برای خوشبخت بودن در شرایط دشوار پیشنهاد کند، یک گام به عقب برمی‌گردد و از بنیانِ سوال می‌پرسد.

«آیا همه‌ی انسان‌ها اساساً در نقطه‌ای برابر ایستاده‌اند که بتوان از آن‌ها خواست «زندگی خوبی» داشته باشند؟»

به بیان دیگر، آیا می‌توان درباره‌ی اخلاق، خوشبختی و زیستن درست سخن گفت بی‌آن‌که ابتدا به این پرسش پاسخ دهیم که چه کسانی اصلاً از حقِ داشتن یک زندگی قابل زیستن برخوردارند؟

از همین‌جا باتلر یکی از مهم‌ترین مفاهیم اندیشه‌ی خود، یعنی «سوگ‌پذیری» (Grievability) را وارد بحث می‌کند. او توجه ما را از زندگی به مرگ می‌برد؛ اما نه برای آن‌که درباره‌ی مرگ سخن بگوید، بلکه برای آن‌که ارزش زندگی را آشکار کند. از نگاه او، جامعه با شیوه‌ای که برای قربانیان سوگواری می‌کند نشان می‌دهد کدام زندگی‌ها را ارزشمند می‌داند و کدام زندگی‌ها را نه.

اگر مرگ انسانی هیچ اندوه عمومی برنینگیزد، اگر نامش هرگز در رسانه‌ها شنیده نشود، اگر خانواده‌اش حتی برای تحویل گرفتن پیکرش با موانع سیاسی روبه‌رو شوند، آیا این بی‌اعتنایی فقط به مرگ او مربوط است؟ یا نشان می‌دهد که زندگی او نیز پیش از مرگ از ارزش اجتماعی یکسانی برخوردار نبوده است؟

در این نقطه، باتلر عملاً جمله‌ی مشهور آدورنو را از نو می‌خواند. مسئله دیگر صرفاً این نیست که چگونه در یک جهان نادرست، انسانی اخلاقی باقی بمانیم. مسئله این است که خودِ جهان چگونه میان زندگی‌ها تمایز می‌گذارد؛ چگونه برخی را سزاوار حفاظت، عزاداری و همدلی می‌داند و برخی دیگر را به حاشیه می‌راند، گویی از همان ابتدا زندگی‌شان کم‌تر ارزش زیستن داشته است.

شاید به همین دلیل است که این سخنرانی، بیش از یک دهه پس از ایراد آن، هم‌چنان تازگی خود را حفظ کرده است. جهان در سال‌های اخیر بار دیگر جنگ را تجربه کرده است؛ جنگ‌هایی که فقط با شمار قربانیانشان شناخته نمی‌شوند، بلکه با شیوه‌ای که مرگ قربانیان در حافظه‌ی عمومی ثبت می‌شود نیز از یکدیگر متمایزند.

چرا برای مرگ برخی انسان‌ها روزهای عزای عمومی اعلام می‌شود؛ اما مرگ هزاران انسان دیگر تنها در قالب یک عدد گزارش می‌شود؟ چرا خانواده‌هایی هستند که حتی فرصت دفن عزیزانشان را پیدا نمی‌کنند و هفته‌ها یا ماه‌ها در انتظار تحویل گرفتن پیکر آنان می‌مانند؟ اگر سوگواری، یکی از بنیادی‌ترین تجربه‌های انسانی است، چه سازوکاری تعیین می‌کند که چه کسانی از این حق برخوردار باشند و چه کسانی نه؟

این‌جاست که مفهوم «سوگ‌پذیری» در اندیشه‌ی باتلر از یک بحث نظری فراتر می‌رود و به ابزاری برای فهم خشونت در جهان معاصر تبدیل می‌شود. از نگاه او نابرابری تنها در کیفیت زندگی انسان‌ها نیست؛ گاه این نابرابری تا پس از مرگ نیز ادامه پیدا می‌کند. جامعه‌ای که برای برخی جان‌ها ارزش بیش‌تری قائل می‌شود، معمولاً برای مرگ همان جان‌ها نیز سوگواری بیش‌تری می‌کند. به همین دلیل، پرسش باتلر فقط درباره‌ی مرگ نیست؛ درباره‌ی ارزشی است که یک جامعه برای خودِ زندگی قائل می‌شود.

باتلر در این سخنرانی کوتاه، نه با آدورنو مخالفت می‌کند و نه می‌کوشد پاسخی ساده برای پرسش او بیابد. او با پذیرش پیش‌فرض آدورنو، یک گام فراتر می‌رود و مخاطب را وادار می‌کند به پرسشی بنیادی‌تر بیندیشد: اگر جهان از همان ابتدا ارزش زندگی انسان‌ها را به شکلی نابرابر تعریف کرده باشد، آیا اساساً همه‌ی انسان‌ها فرصت آن را دارند که درباره‌ی «زندگی خوب» سخن بگویند؟

از این منظر، نابرابری تنها در کیفیت زیستن خلاصه نمی‌شود؛ گاه تا پس از مرگ نیز امتداد می‌یابد. شیوه‌ای که یک جامعه برای قربانیان سوگواری می‌کند، یا حتی حق سوگواری را از خانواده‌ها دریغ می‌کند، نشان می‌دهد که ارزش زندگی انسان‌ها پیش از مرگ چگونه تعریف شده است. خشونت، تنها آن لحظه‌ای نیست که گلوله‌ای شلیک می‌شود یا خونی بر زمین می‌ریزد؛ خشونت می‌تواند در محروم کردن مادری از وداع با فرزندش نیز معنا پیدا کند، در به تاخیر انداختن تحویل پیکری که خانواده‌ای چشم‌انتظار آن است، یا در خاموش کردن صدایی که حتی پس از مرگ نیز اجازه‌ی شنیده‌شدن پیدا نمی‌کند.

شاید مهم‌ترین دستاورد این مقاله آن باشد که ما را وادار می‌کند پرسش آدورنو را از نو بخوانیم. پیش از آن‌که بپرسیم چگونه می‌توان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت، باید بپرسیم چه سازوکارهایی تعیین می‌کنند کدام زندگی ارزش زیستن، کدام مرگ ارزش سوگواری و کدام انسان حق آن را دارد که حتی پس از مرگ نیز به یاد آورده شود. شاید پاسخ به همین پرسش، نخستین گام برای فهم خشونت در جهان معاصر باشد.

۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

زندان پس از آزادی

 سال گذشته، همین روزها بود که خبر خودکشی سپیده فرهان، زندانی سیاسی سابق تیتر رسانه‌ها شد. مرگی مشکوک و بهت‌آور که به گفته‌ی دوستانش مرگی خودخواسته بود. سپیده در مصاحبه‌هایش گفته بود که در بند ۲۰۹ اوین، بازداشتگاه وزارت اطلاعات، مدت‌ها به او قرص‌هایی می‌دادند که بعداً مشخص شد که حاوی مورفین و مواد اعتیادآور بوده است.

برای من شنیدن توزیع مواد اعتیادآور میان زندانیان تا وقتی خودم بازداشت نشده بودم، عجیب و غیرقابل باور بود.

سال ۱۴۰۱ در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی» بازداشت شدم و مرا به بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات منتقل کردند. سلول‌های انفرادی دو نفره، اتاق‌هایی دو در سه متر بود که از حداقل امکانات هم برخوردار نبود. در یک سلول شش متری، تا روزی که آزاد شدم، ۹ نفر بودیم که باید می‌خوابیدیم. ریسه‌های ال.ای.ای با نور سفید و آزاردهنده که دورتادور سقف اتاق کشیده بودند، ۲۴ساعته روشن بود و برای کسی مثل من که تحمل کوچک‌ترین نور هنگام خوابیدن را ندارد، بزرگ‌ترین شکنجه محسوب می‌شد. در چند شبی که آن‌جا بودم کم‌تر از ۳ ساعت خوابیدم، چرا که نور و ازدحام اتاق مانع خوابیدنم می‌شد و تا چشمانم هم گرم می‌شد که به خواب فرو روم، برای بازجویی صدایم می‌کردند.

بازجویی‌ها در شرایطی غیرانسانی برگزار می‌شد. جمعیت بازداشتی‌ها آن‌قدر زیاد بود که به ناچار در راهروهای ساختمانی که به آن «مدرسه» می‌گفتند (بعدها فهمیدیم که ساختمان اداری وابسته به دانشگاه امام باقر است)، گله به گله روبه‌روی دیوارها نیمکت گذاشته بودند و با چشم‌بند بازجویی می‌کردند.

شنیده بودم که رفتار به مراتب بدتری با مردها دارند و حتی به خشونت فیزیکی متوسل می‌شوند. یکی از هم‌سلولی‌هایم ماجرای بازداشتش را تعریف می‌کرد و می‌گفت که پای همسرش شکسته است و خودش هم موقع بازجویی کتک خورده بود. یا از یکی از دخترها که حدوداً بیست ساله بود شنیدم که بازجو از الفاظ رکیک جنسی استفاده می‌کند و با تسبیح به صورتش زده بود، به طوری که رد دانه‌های آن به صورت زخم باقی مانده بود.

هر روز قریب به ۸ ساعت در آن همهمه و شلوغی بازجویی می‌شدم و با این‌که در میان آن، برایم ناهار می‌آوردند، رغبتی به خوردن نداشتم. تصور می‌کردم که گرفتن دارو خصوصاً آلپرازولام و کوتیاپین و ترانکوپین از پزشک سخت باشد، اما همان روز اول وقتی درخواست کردم به راحتی در اختیارم گذاشتند. با وجود مصرف آلپرازولام باز هم خوابم نمی‌برد.

یکی از هم‌سلولی‌ها، زنی حدوداً سی ساله و معتاد بود که به راحتی شربت اپیوم در اختیارش گذاشته بودند و در یخچال آن را نگهداری می‌کرد. وقتی شربت داخل یخچال را دیدم با تعجب از یکی از زندانبان‌ها پرسیدم که نمی‌ترسند اگر شبی به سرش بزند و کل شربت را سر بکشد، اوردوز کند؟ پاسخشان شگفت‌زده‌ام کرد که چقدر می‌تواند انسانیت و شرافت درون آدم‌ها مرده باشد: «بهتر! از شر داد و ناله‌اش راحت می‌شویم!»

هم‌سلولی دیگری داشتیم که سال‌ها به صورت متناوب بازداشت شده بود. شبی به او گفتند که همسرت درخواست ملاقات کرده. معمولاً کسانی در ۲۰۹ اجازه‌ی ملاقات حضوری دارند که قرار بازداشتشان طولانی باشد. یک روز تمام انتظار کشید، اما خبری نشد. نهایتاً نیمه شب صدایش کردند و گفتند که شوهرت را هم بازداشت کرده‌ایم. اما بعداً معلوم شد که دروغ گفته‌اند تا بیش‌تر تحت فشار قرار بگیرد.

روز سوم بازداشتم، زنی را به سلول هشت نفره‌مان آوردند که سابقه‌ی بستری شدن در امین‌آباد را داشت. تهدید به انتقال به بیمارستان امین‌آباد عملاً به حربه‌ی امنیتی برای اعتراف‌گیری از زندانیان امنیتی و سیاسی و عقیدتی تبدیل شده است. تعریف می‌کرد که روزها و شب‌ها آن‌جا برایش پوچ و بی‌معنی سپری می‌شدند و با داروهای رنگارنگ اعصاب و روان و خواب‌آور، گیج و خواب آلوده‌اش می‌کردند تا گذر زمان را نفهمد. تا بالاخره واقعاً روانش به هم ریخت و به اسکیزوفرنی حاد دچار شد. زنی حدوداً ۵۰ ساله بود. می‌گفت زمانی که دیگر به تخت چهارمیخش نمی‌کردند و می‌توانست در بخش قدم بزند، صدای جیغ دخترانی را می‌شنید که درخواست کمک داشتند.

بسیاری از فعالین مدنی را با انتقال به بیمارستان‌های روانی، به بیماری‌های متعدد اعصاب و روان دچار کرده‌اند و یا به این وسیله، آن‌ها را مطرود و منزوی ساخته‌اند. روایت‌های زنان زندانی از شکنجه‌های روانی در کتاب «شکنجه‌ی سفید» هولناک است. بازجوها برای اعتراف‌گیری از هیچ حربه‌ی روانی علیه متهم فروگذار نمی‌کنند. اعدام‌های نمایشی و صحنه‌سازی آن، یکی از ده‌ها و البته فجیع‌ترین دستاویز ضابطین برای گرفتن اعتراف از متهم است. گاهی متهم را تهدید به انتشار تصاویر برهنه‌اش در فضای عمومی می‌کنند. گاهی خبری ناگوار اما دروغ به او می‌دهند، مثل کاری که با من کردند و گفتند پدرت حالش بد شده و در بیمارستان است تا اعتراف کنم تمام تجمعات دانشگاه را لیدری می‌کردم. یا در بازداشت اخیرم که تهدید شدم که مرا جایی می‌برند که کسی دیگر اسمی ازم نیاورد.

آن زمان من هیچ داروی ضداسترس و یا ضدافسردگی مصرف نمی‌کردم. اما به شدت درگیر بیماری آلوپسی آره‌آتا (ریزش موی سکه‌ای) که یک بیماری خودایمنی با منشا استرس است، شدم که تا امروز ادامه دارد. شرایط نگهداری زندانیان در زندان قرچک به مراتب فاجعه‌بارتر بود. بیش‌تر جمعیت زنان زندانی قرچک از طبقه‌ی فرودست جامعه هستند که به جرم بزهکاری حبس می‌کشند. اما در جریان اعتراضات و بازداشت‌های فله‌ای ۱۴۰۱ شرایط خاصی بر این زندان حاکم بود. اصطلاح «کالسکه‌ی شادی» را پیش از نامه‌ی سرگشاده‌ی ویدا ربانی در واکنش به «بیمار اعصاب و روان خواندنش از سوی خبرگزاری قوه‌ی قضاییه» از دختران جوانی که هم بندی یلدا آقافضلی بودند، شنیده بودم. کالسکه‌ی شادی به چرخ حاوی قرص و داروهایی گفته می‌شد که زندانبان‌ها در ساعاتی خاص در بندها می‌گرداندند و به درخواست زندانی، هرچه نیازش بود را در اختیارش می‌گذاشتند؛ بی آن‌که پزشک متخصص بر آن نظارت کند. می‌گفتند، آن‌‌قدر جمعیت بازداشتی‌ها زیاد بود که گاهی برای بازجویی از سالن‌های «ملاقات شرعی» استفاده می‌کردند؛ بی آن‌که گردشکار یا زندانبان زنی همراهشان باشد. پیش می‌آمد که دخترانی از بازجویی با حالت تشنج یا رعشه و اضطراب فراوان بازگشته بودند اما هیچ‌گاه آن‌چه در بازجویی گذشته بود، شرح نمی‌دادند. هیچ کدامشان نمی‌دانستند چه بر سر آن دختران معصوم و بی‌گناه آمده است؟ یلدا که خودکشی شد، دستکم دو نفر از هم‌بندی‌های سابقش اقدام به خودکشی کردند. این وضعیت وحشتناک حاصل برخوردهای غیرانسانی نهادهای امنیتی با زندانیان است.

در بازداشت اخیرم نیز، در همان مدت کم، پیگیری بسیاری در مورد وضعیت بهداشتی و درمانی بند زنان اوین کردم. کما فی‌السابق قرص‌های اعصاب و روان مانند نقل و نبات در اختیار زندانیان قرار می‌گرفت. اکثر زندانیان پا به سن گذاشته بودند و عملاً تحمل حبس را نداشتند. دخانیات و سیگار تنها دستاویزی بود که می‌شد به آن اعتماد کنم تا کمی از استرس روزمره‌ام کم شود. اما حین بازداشت و انتقالم به اوین، نیمه‌ی راست بدنم سر شد که بعد از آزادی با مشورت پزشک متوجه شدم به ام.اس خفیف مبتلا شده‌ام. روی دیوار راهروی تلفن عمومی بند زنان یک بنر با محتوای شماره‌ی تماس با مشاوره و مددکاری و ارتباط با روانشناس بود. اما پرس‌وجو که کردم، هیچ‌کدام از زندانیان به روانشناس یا مددکار زندان اعتماد نداشتند و آن‌ها را همدست بازجوها می‌دانستند که خودشان پرونده‌سازی می‌کنند و ممکن است از اطلاعات خصوصی در راستای پرونده و علیه زندانی استفاده کنند. بیراه هم نمی‌گفتند. در بند ۲۰۹ یک بخش مددکاری فعالیت می‌کرد که اگر تشخیص می‌دادند که زندانی «سربه‌راه» شده، تاییدیه‌ی آزادی او را امضا می‌کردند. دو زن چادری بودند که علی‌الظاهر خود را مهربان و خیرخواه نشان می‌دادند اما در ادامه، عقاید و باورهای شما و هم‌سلولی‌هایتان را تفتیش می‌کردند. مضاف بر آن، ممکن است در حین دادرسی، سلامت روان شما را به طور کل زیر سوال ببرند و انگ مجنون بودن و عدم صحت روان به شما بزنند تا به نوعی، فعال سیاسی را «بی‌حیثیت» کنند.

ویدا ربانی در نامه‌اش به قوه‌ی قضاییه گفته بود: «ما که دیده‌ایم چطور از این روش‌ها برای بی‌حیثیت کردن افراد استفاده می‌کنید، می‌خواهید بگویید مثلاً فلانی را که زندانی کرده‌ایم اصلاً دیوانه است؟ شما که گفتید سابقه‌ی بیماری اعصاب و روان دارد، این را هم می‌گفتید که این سابقه از اسفند ۹۸ بعد از آن آبان خونین و تهدیدهای اطلاعات سپاه، بعد از سقوط هواپیما و تجمع امیرکبیر و بازداشت وزارت اطلاعات شروع شده است. طی چهار سال، چهار بار مرا در خانه‌ام بازداشت کرده‌اید، طوری که هر زنگ در خانه مرا از جا می‌پراند، بارها احضار کرده و بارها تلفنی تهدید کرده‌اید، در انفرادی نگه‎ داشته‌اید، در بازداشتگاه بدون هیچ بازجویی ده‌ها روز به حال خود رها کرده‌اید، چون می‌دانید بازداشت، انفرادی، بلاتکلیفی، بی خبری و غیره چه شکنجه‌ای آسیب‌زننده و در عین حال نامرئی است.»

بنابراین خیلی عجیب نیست که زندانیان به مددکارها و مشاورهای زندان بدبین باشند. در بهداری اوین، پزشکی عمومی حاضر بود که اطلاعات پزشکی و دارویی من، که دانشجوی ترم آخر دندانپزشکی‌ام، از او بیش‌تر بود. روانپزشک به ندرت به بهداری می‌آمد؛ در حالی‌که حضور روانپزشک و روانشناس معتمد جزو بدیهیات و ضروریات یک زندان آن‌ هم بند زندانیان سیاسی و امنیتی است. سیستم فشل دادرسی و اتکای قاضی و بازپرس به گزارش و پرونده‌سازی‌های ضابط و بازجو و نهاد امنیتی و اعتراف‌گیری تحت شرایط شکنجه‌ی سفید و تحمل تهدیدها و فشارهای امنیتی به خانواده و اطرافیان، حتی پس از آزادی سلامت روان زندانیان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مراجعه به تراپیست و روانشناس و دریافت درمان دارویی از روانپزشک در صورت نیاز، از ضروریات پس از بازداشت و یا حتی پس از احضار به نهادهای امنیتی است. عذاب وجدان زندانی آزادشده از بند و حبس، که «او آزاد است و دوستانش هنوز زندانی‌اند» یکی از موارد متعدد مراجعه به روانشناس است. این احساس سنگین و بعضاً غیرقابل تحمل، در قدم اول باید با درمان‌های اعصاب و روان مرتفع شود. در گام بعد، حضور در جمع‌های دوستانه و سپس خودسازی و تعیین روتین پس از زندان می‌تواند کمک‌کننده باشد.

البته از حیث امنیتی ممکن است برای زندانی، همین حضورها و پررنگ شدن‌ در جامعه و اجتماعات، تهدیدکننده شود اما از کوچک‌ترین مجال برای حاضر شدن بین دوستان و عزیزان استفاده کنید و لذت ببرید. ورزش کنید و به پیاده‌روی روزانه بپردازید. اگر مثل من محروم از تحصیل هم شده‌اید، سعی کنید خود را با خواندن کتاب و دروس مرتبط با رشته‌تان سرگرم کنید. اخبار را با هدف تحلیل کردن دنبال کنید و از تفریحی خواندن آن‌ها پرهیز کنید. چرا که بمباران اطلاعاتی احساس دور افتادن و انزوا را در شما تقویت خواهد کرد. عدم تعلق به جمع و منزوی شدن، دقیقاً هدفی است که نهادهای امنیتی به دنبال آزادی فعالان سیاسی از زندان دنبال می‌کنند. به آن‌ها فرصت کامیابی ندهید. و در نهایت… «زندگی» کنید که خود بزرگ‌ترین مبارزه است.

قانون جدید تشدید مجازات جاسوسی

  بحث درباره‌ی جاسوسی، همکاری با سرویس‌های اطلاعاتی سایر کشورها یا تامین مالی اقدامات خشونت‌آمیز، بی‌تردید از حوزه‌های مشروع مداخله‌ی حقوق ک...