۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه

زندانیان در سایه‌ی جنگ: مسئولیتی که از دوش حاکمیت برداشته نمی‌شود

 با افزایش تنش‌های نظامی و احتمال گسترش درگیری‌ها، نگرانی‌ها درباره‌ی امنیت زندان‌ها و جان زندانیان نیز به‌طور جدی افزایش یافته است. زندانیان از آسیب‌پذیرترین گروه‌ها در هر وضعیت بحرانی هستند، زیرا امکان تصمیم‌گیری مستقل درباره‌ی محل زندگی، دسترسی به درمان یا حتی تامین نیازهای اولیه‌ی خود را ندارند و به‌طور کامل به ساختارهای اداری زندان وابسته‌اند. به همین دلیل در هر نظام حقوقی، مسئولیت حفظ جان و سلامت زندانیان مستقیماً بر عهده‌ی حاکمیت قرار دارد.

در ایران این مسئله ابعاد نگران‌کننده‌تری دارد. شمار قابل توجهی از زندانیان با اتهامات سیاسی یا امنیتی و پرونده‌هایی که از سوی نهادهای حقوق بشری محل تردید جدی دانسته می‌شود، در بازداشت به سر می‌برند. در میان زندانیان نیز گروه‌های آسیب‌پذیر متعددی حضور دارند؛ ازجمله دانش‌آموزان و افراد زیر سن قانونی، زنان، مادران دارای فرزند، افراد دارای معلولیت و زندانیانی که با بیماری‌های جدی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بازداشت گسترده‌ی این افراد با اتهامات مبهم یا فاقد استانداردهای دادرسی عادلانه نه‌تنها نظام زندان‌ها را با تراکم شدید روبه‌رو کرده، بلکه مسئولیت دولت در قبال حفاظت از جان و سلامت آنان را نیز دوچندان کرده است.

 

وضعیت زندان‌ها در شرایط تنش جنگی

گزارش‌های متعدد از زندان‌های ایران نشان می‌دهد که حتی در شرایط عادی نیز زندانیان با محدودیت‌های جدی در دسترسی به درمان، دارو، غذا و امکانات بهداشتی روبه‌رو هستند. در شرایطی که کشور با تنش‌های نظامی یا خطر درگیری مواجه می‌شود، این وضعیت می‌تواند به‌سرعت به یک بحران انسانی تبدیل شود.

اختلال در دسترسی به دارو، دشوار شدن انتقال زندانیان بیمار به مراکز درمانی خارج از زندان، محدودیت در تامین غذا و امکانات بهداشتی و تشدید فضای امنیتی در زندان‌ها، همگی عواملی هستند که سلامت و جان زندانیان را در معرض خطر قرار می‌دهند. در چنین شرایطی زندانیان عملاً در محیطی بسته گرفتار می‌شوند؛ محیطی که در صورت قرار گرفتن در تیررس حملات نظامی می‌تواند به مکانی بسیار پرخطر تبدیل شود.

 

زندان‌های در معرض خطر

اگرچه زندان اوین بیش از دیگر زندان‌ها در کانون توجه رسانه‌ها قرار دارد، اما وضعیت زندان‌ها در ایران محدود به این زندان نیست. زندان تهران بزرگ (فشافویه)، زندان عادل‌آباد شیراز، زندان مرکزی مشهد، و زندان قزوین نیز ازجمله مراکزی هستند که در سال‌های اخیر گزارش‌های متعددی درباره‌ی شرایط دشوار نگهداری زندانیان در آن‌ها منتشر شده است.

تراکم جمعیت، محدودیت دسترسی به خدمات درمانی، شرایط بهداشتی نامناسب و دشواری انتقال زندانیان بیمار به مراکز درمانی ازجمله مشکلاتی است که در بسیاری از این زندان‌ها گزارش شده است. در شرایط افزایش تنش‌های نظامی، باقی ماندن شمار زیادی از زندانیان در چنین محیط‌هایی می‌تواند خطرات جدی برای جان آنان ایجاد کند.

 

وضعیت زندان اوین در شرایط تنش نظامی

زندان اوین به‌عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین زندان‌های ایران در سال‌های اخیر بارها در کانون نگرانی‌های حقوق بشری قرار گرفته است. شمار زیادی از زندانیان سیاسی، مدنی و عقیدتی در این زندان نگهداری می‌شوند. در شرایط افزایش تنش‌های نظامی، باقی نگه داشتن این جمعیت در محیطی بسته و پرجمعیت بدون اتخاذ تدابیر حفاظتی موثر می‌تواند جان آنان را در معرض خطر قرار دهد.

در چنین وضعیتی این نگرانی مطرح می‌شود که در صورت بی‌توجهی به خطرات جنگی، زندانیان عملاً در موقعیتی قرار می‌گیرند که می‌توان آن را قرار دادن انسان‌ها در معرض خطر به‌عنوان سپر انسانی تلقی کرد؛ وضعیتی که در حقوق بین‌الملل به‌صراحت ممنوع است.

 

تجربه‌ی ایران در بحران‌های اخیر و جنگ دوازده‌روزه

با وجود ظرفیت‌های قانونی موجود، تجربه‌ی ایران در دوره‌های مختلف بحران نشان داده است که این تدابیر به‌طور موثر اجرا نشده‌اند. در جریان آن‌چه در افکار عمومی به «جنگ دوازده‌روزه» شهرت یافت –یعنی دوره‌ای از تشدید تنش‌های نظامی که نگرانی‌ها درباره‌ی آسیب‌پذیری زیرساخت‌ها ازجمله زندان‌ها را افزایش داد—، اقدام گسترده‌ای برای کاهش جمعیت زندان‌ها انجام نشد.

در همان زمان گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد دسترسی زندانیان به درمان، دارو و امکانات اولیه دشوارتر شده و نگرانی درباره‌ی امنیت زندانیان افزایش یافته است. این وضعیت بار دیگر این پرسش را مطرح می‌کند که وقتی دولت از خطرات آگاه است، چرا از ابزارهای قانونی موجود برای حفاظت از جان زندانیان استفاده نمی‌کند.

 

مصوبه‌ی ۲۱۱ شورای عالی قضایی و ظرفیت قانونی نادیده گرفته شده

در حقوق داخلی ایران راهکارهایی برای چنین وضعیت‌هایی پیش‌بینی شده است. یکی از مهم‌ترین آن‌ها مصوبه‌ی شماره‌ی ۲۱۱ شورای عالی قضایی مورخ ۲۲ دی ۱۳۶۵ است که در دوران جنگ ایران و عراق تصویب شد. این مصوبه به قوه‌ی قضاییه اجازه می‌دهد در شرایط اضطراری ناشی از جنگ از ابزارهایی مانند تبدیل قرار تامین، پذیرش وثیقه یا کفالت، آزادی مشروط و آزادی موقت برای کاهش جمعیت زندان‌ها استفاده کند. هدف از تصویب این مقرره کاهش خطرات انسانی برای زندانیان در شرایط بحران بوده است.

با این حال تجربه‌ی بحران‌های اخیر نشان می‌دهد که این ظرفیت قانونی در عمل کم‌تر مورد استفاده قرار گرفته است؛ در حالی که فلسفه‌ی تصویب آن دقیقاً پیش‌گیری از چنین خطراتی بوده است.

 

الزام به آزادی زندانیان کم‌خطر

در شرایطی که زندان‌ها عملاً در تیررس جنگ قرار گرفته‌اند، نخستین اقدام عقلانی و انسانی باید کاهش فوری جمعیت زندان‌ها باشد. بر اساس مصوبه‌ی ۲۱۱ شورای عالی قضایی و در هماهنگی با قواعد بین‌المللی، قوه‌ی قضاییه می‌تواند و باید با استفاده از ابزارهایی مانند تبدیل قرار، پذیرش وثیقه، آزادی مشروط و آزادی موقت، همه‌ی زندانیانی را که ماندن آن‌ها در زندان هیچ ضرورتی برای امنیت عمومی ندارد از محیط ناامن زندان خارج کند.

این گروه شامل زندانیان سیاسی و عقیدتی، زندانیان مالی، محکومان جرایم غیرعمد و محکومان جرایم خرد است. نگه داشتن این افراد در زندان در شرایط افزایش خطرات جنگی می‌تواند جان آنان را در معرض خطری غیرضروری قرار دهد.

 

قواعد حقوق بین‌الملل درباره‌ی حفاظت از زندانیان

در سطح بین‌المللی نیز استانداردهای روشنی برای حفاظت از زندانیان وجود دارد. قواعد حداقل استاندارد سازمان ملل برای رفتار با زندانیان موسوم به قواعد ماندلا بر دسترسی زندانیان به خدمات درمانی، غذای کافی و شرایط بهداشتی مناسب تاکید می‌کند.

هم‌چنین حقوق بین‌الملل بشردوستانه، به‌ویژه کنوانسیون‌های ژنو، دولت‌ها را موظف می‌کند که در شرایط مخاصمات مسلحانه از جان و سلامت افرادی که تحت کنترل آنان هستند، محافظت کنند.

قرار دادن افراد در موقعیت‌هایی که آنان را در معرض خطر حملات نظامی قرار دهد یا استفاده از آنان به‌عنوان ابزار بازدارندگی نظامی می‌تواند از مصادیق نقض جدی حقوق بین‌الملل محسوب شود.

 

تجربه‌ی سایر کشورها

در برخی کشورها در شرایط جنگی اقداماتی برای کاهش خطرات انسانی در زندان‌ها انجام شده است. برای مثال در جریان جنگ اوکراین، با گسترش درگیری‌ها اقداماتی برای انتقال زندانیان از مناطق در معرض خطر به مناطق امن‌تر و در مواردی کاهش جمعیت زندان‌ها انجام شد.

چنین اقداماتی نشان می‌دهد که حتی در شرایط بحران نیز می‌توان تصمیم‌هایی اتخاذ کرد که امنیت و سلامت زندانیان را در اولویت قرار دهد.

 

موخره

زندانی بودن به معنای از دست دادن کرامت انسانی نیست. حتی در شرایط جنگی نیز دولت‌ها موظف‌اند از حداقل استانداردهای انسانی در قبال زندانیان عدول نکنند.

در شرایطی که زندان‌ها در معرض خطر قرار دارند و جمعیت آن‌ها با بازداشت‌های گسترده و اتهامات مبهم افزایش یافته است، مسئولیت حاکمیت نه تنها کاهش نمی‌یابد بلکه سنگین‌تر می‌شود. بی‌توجهی به این مسئولیت می‌تواند جان هزاران زندانی را در معرض خطری قرار دهد که پیش‌بینی آن دشوار نیست.


امنیت اطلاعاتی یا کنترل روایت؟

 این مطلب در شرایطی نوشته می‌شود که بیش از هزار ساعت از قطع گسترده‌ی اینترنت در ایران، با توجیه حفظ امنیت، می‌گذرد. در این مدت، ارتباط میان ایرانیان داخل و خارج از کشور به‌ طور جدی مختل شده و دسترسی ایرانیان داخل کشور به جهان خارج –مخصوصاً رسانه‌‌ها و منابع مستقل—، به‌ شدت محدود شده است. پیامد این وضعیت تنها به حوزه‌ی اطلاع‌رسانی محدود نیست، بلکه ابعاد انسانی آن نیز باید مورد توجه قرار بگیرد؛ به‌ طوری که در مناسبت‌‌هایی چون نوروز و عید فطر، بسیاری از خانواده‌‌ها از ساده‌ترین شکل ارتباط یعنی تبریک گفتن و اطمینان از حال هم محروم شده‌اند.

دلیل اعلام‌ شده برای این محدودیت‌ها، بروز دور جدیدی از تنش‌های نظامی و احتمال بهره‌برداری طرف مقابل از بستر اینترنت برای کسب اطلاعات عنوان شده است. با این حال، چنین اقداماتی این پرسش اساسی را مطرح می‌کند که مرز میان حفاظت از امنیت اطلاعاتی و نقض حق دسترسی به اطلاعات و آزادی بیان دقیقاً در کجا قرار می‌گیرد؟

در ادبیات امنیتی، امنیت اطلاعاتی به معنای حفاظت از داده‌ها و اطلاعات حساس در برابر دسترسی، افشا یا سوئاستفاده‌ی غیرمجاز تعریف می‌شود. در شرایط جنگی، این مفهوم اهمیت بیش‌تری پیدا می‌کند، زیرا انتشار برخی اطلاعات مانند موقعیت‌های نظامی یا جزئیات عملیاتی می‌تواند به‌ طور مستقیم بر روند درگیری تاثیر بگذارد. از همین رو، دولت‌‌ها تلاش می‌کنند با محدودسازی جریان اطلاعات، از برتری اطلاعاتی طرف مقابل جلوگیری کنند. با این حال، مسئله زمانی پیچیده می‌شود که این محدودیت‌ها از سطح اطلاعات حساس فراتر رفته و به کنترل گسترده‌ی ارتباطات و جریان آزاد اطلاعات در جامعه تعمیم پیدا کند.

در این میان، تجربه نشان می‌دهد که محدودیت‌های اعمال‌ شده در عمل صرفاً به حوزه‌ی حفاظت از اطلاعات حساس محدود نمی‌مانند، بلکه ابعاد گسترده‌‌تری پیدا می‌کنند. قطع و محدودسازی اینترنت، به‌ویژه در دوره‌‌های بحرانی، عملاً دسترسی شهروندان به جریان آزاد اطلاعات را مختل کرده و ارتباط آن‌ها با جهان خارج را با مانع جدی مواجه می‌سازد. همزمان، فیلترینگ گسترده‌ی وب‌سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی، دسترسی به منابع خبری مستقل و متنوع را کاهش داده و فضای رسانه‌ای را به‌ شدت محدود می‌کند. این روند با برخوردهای قضایی و امنیتی با روزنامه‌نگاران، نویسندگان و فعالان رسانه‌ای تکمیل می‌شود؛ افرادی که به دلیل انتشار گزارش‌ها یا دیدگاه‌ های انتقادی با بازداشت، محاکمه یا فشارهای مختلف مواجه می‌شوند.

در کنار این تحولات، یکی از پیامدهای مهم چنین سیاست‌هایی، نقش آن‌ها در شکل‌ دادن به روایت رسمی از جنگ و بحران است. محدودسازی جریان آزاد اطلاعات در این چارچوب، نه‌ تنها با هدف مدیریت امنیت، بلکه در جهت تثبیت و تقویت روایت رسمی از وضعیت نیز عمل می‌کند. در نتیجه، کاهش دسترسی به منابع مستقل، امکان بازتاب روایت‌های انتقادی یا متناقض را محدود کرده و فضای رسانه‌ای را به سمت تقویت برداشت رسمی سوق می‌دهد؛ روایتی که در آن دستاوردها برجسته‌تر و پیامدهای منفی کم‌رنگ‌تر نمایش داده می‌شوند.

علاوه بر این، در برخی موارد دامنه‌ی این محدودیت‌‌ها به حوزه‌ی حقوقی و شهروندی نیز گسترش یافته است؛ از جمله طرح یا اجرای سیاست‌‌هایی مانند سلب تابعیت از برخی شهروندان خارج از کشور، مصادره‌ی اموال آنان، یا جرم‌انگاری ارسال تصاویر و ویدئوها به رسانه‌‌های خارج از کشور. چنین اقداماتی، به‌ ویژه زمانی که با هدف کنترل جریان اطلاعات صورت می‌گیرند، نه‌ تنها حق آزادی بیان، بلکه حق دسترسی به اطلاعات و امنیت فردی را نیز تحت‌تاثیر قرار می‌دهند. در چنین فضایی، بسیاری از کنشگران و حتی شهروندان عادی به سمت خودسانسوری سوق داده می‌شوند، چرا که هزینه‌های بیان آزادانه‌ی نظر به‌ طور قابل‌توجهی افزایش یافته است. هم‌چنین اختلال یا محدودسازی پلتفرم‌های ارتباطی، امکان تبادل اطلاعات و ارتباطات شخصی را نیز تضعیف می‌کند.

به صورت کلی، این اقدامات نه‌ تنها جریان آزاد اطلاعات را محدود می‌کند، بلکه ظرفیت جامعه برای نظارت، مطالبه‌گری و مستندسازی نقض‌های حقوق بشر را نیز به‌طور جدی کاهش می‌دهد.

از سوی دیگر، تجربه‌ی کشورهای دمکراتیک نشان می‌دهد که حتی در شرایط بحران، جنگ یا تهدیدات امنیتی، اصل بر حفظ آزادی بیان است و محدودیت‌ها تنها در چارچوب ضرورت، تناسب و نظارت مستقل اعمال می‌شوند. در این نظام‌ها، تفکیک میان اطلاعات نظامی حساس و اطلاعات عمومی یک اصل کلیدی است؛ به این معنا که انتشار جزئیاتی مانند موقعیت نیروها یا داده‌های عملیاتی می‌تواند محدود شود، اما گزارش‌های مربوط به پیامدهای انسانی، نقد عملکرد دولت و پوشش رسانه‌ای مستقل هم‌چنان آزاد باقی می‌مانند.

در نظام‌‌های دمکراتیک، امنیت شهروندان و امنیت حاکمیت به‌ طور کامل از یکدیگر جدا نیستند و در شرایط بحران –مثلاً در شرایط جنگی—، می‌توانند بر یکدیگر اثر بگذارند؛ هرچند این رابطه معمولاً در چارچوب قانون و نظارت نهادی محدود می‌شود. با این حال، تفاوت مهم در نحوه‌ی مدیریت این تعارض است؛ به‌ نحوی که محدودیت‌ها باید هدفمند، موقت و قابل نظارت باشند تا از گسترش آن‌ها به حوزه‌ی حقوق بنیادین جلوگیری شود. در مقابل، در مواردی مانند تجربه‌ی جمهوری اسلامی، گسترش سیاست‌های امنیتی به حوزه‌ی ارتباطات عمومی و قطع یا اختلال گسترده در دسترسی شهروندان به اینترنت، تنها یک مسئله‌ی فنی یا اطلاعاتی نیست، بلکه به‌ طور مستقیم بر احساس امنیت اجتماعی نیز اثر می‌گذارد. در چنین شرایطی، قطع ارتباط میان شهروندان و دشوار شدن اطلاع از وضعیت خانواده و اطرافیان، خود به شکل‌‌گیری حس ناامنی و اضطراب در جامعه منجر می‌شود؛ حتی اگر این اقدامات با هدف اعلام‌‌شده‌ی‌ حفظ امنیت اطلاعاتی انجام شده باشند. این وضعیت نشان می‌دهد که در غیاب مرزبندی روشن میان امنیت اطلاعاتی و ارتباطات عمومی، سیاست‌های امنیتی می‌توانند به‌ طور ناخواسته اثر معکوس بر امنیت روانی و اجتماعی شهروندان داشته باشند.

در مقابل، در برخی حکومت‌های اقتدارگرا، الگوی متفاوتی در مدیریت اطلاعات در شرایط بحران مشاهده می‌شود. در این نظام‌ها، مرز میان امنیت و کنترل سیاسی اغلب مبهم است و محدودیت‌های رسانه‌ای معمولاً از سطح اطلاعات نظامی فراتر رفته و به حوزه‌ی گسترده‌‌تری از زندگی عمومی تسری پیدا می‌کند. برای مثال، در جنگ روسیه و اوکراین، دولت روسیه با اعمال محدودیت بر رسانه‌های مستقل، مسدودسازی برخی پلتفرم‌های بین‌المللی و جرم‌انگاری برخی روایت‌ها و پوشش‌های رسانه‌ای، تلاش کرده است چارچوب روایت رسمی جنگ را تثبیت کند. در چنین فضایی، دسترسی به منابع خبری مستقل کاهش یافته و فضای رسانه‌ای به سمت یک‌دست‌سازی روایت‌ها حرکت کرده است. در این الگو، کنترل اطلاعات نه‌ تنها ابزاری برای مدیریت امنیت، بلکه ابزاری برای مدیریت افکار عمومی و جلوگیری از شکل‌گیری روایت‌‌های بدیل نیز محسوب می‌‌شود.

در نهایت، این تجربه‌ها بیانگر آن است که در نظام‌های دمکراتیک، محدودیت بر آزادی بیان به‌عنوان یک استثنای موقت و قابل کنترل تعریف می‌شود، نه یک ابزار دائمی برای مدیریت فضای اطلاعاتی، در حالی که در برخی نظام‌ های اقتدارگرا این محدودیت‌ها می‌توانند به بخشی ساختاری از مدیریت رسانه و افکار عمومی تبدیل شوند. همین تفاوت نهادی نقش مهمی در میزان تنوع رسانه‌ای، آزادی بیان و دسترسی شهروندان به روایت‌های مستقل ایفا می‌کند.

در واقع، مسئله‌ی اصلی در نسبت میان امنیت اطلاعاتی و آزادی بیان، نه انکار ضرورت محدودیت‌های امنیتی، بلکه تعیین دقیق مرزها و سازوکارهای اعمال آن است. تجربه نشان می‌دهد هرگاه مفهوم امنیت از حوزه‌ی مشخص اطلاعات نظامی و عملیاتی فراتر رفته و به عرصه‌ی عمومی ارتباطات و دسترسی شهروندان به اطلاعات تسری پیدا کند، خطر نقض حقوق بنیادین افزایش می‌یابد. بنابراین چالش اصلی، یافتن تعادل میان دو ضرورت هم‌ زمان است: حفاظت از اطلاعات حساس در شرایط بحران و تضمین جریان آزاد اطلاعات به‌عنوان یکی از ارکان حقوق بشر.

در این چارچوب، اصولی مانند ضرورت، تناسب و موقتی بودن محدودیت‌ها اهمیت اساسی دارند. محدودیت‌ها تنها زمانی قابل پذیرش‌اند که مشخص، هدفمند و حداقلی باشند و پس از پایان شرایط بحرانی نیز ادامه پیدا نکنند. در غیر این صورت، استثناهای امنیتی می‌توانند به‌ تدریج به رویه‌ای دائمی در مدیریت فضای اطلاعاتی تبدیل شوند؛ روندی که در نهایت به تضعیف شفافیت، کاهش پاسخ‌گویی و محدودشدن نظارت عمومی منجر خواهد شد.

در نتیجه، حفظ تعادل میان امنیت و آزادی بیان نه یک انتخاب ساده میان دو گزینه متضاد، بلکه فرآیندی پیچیده و مستمر است که نیازمند شفافیت نهادی، نظارت مستقل و احترام به حقوق بنیادین شهروندان است. در نهایت، جامعه‌ای که در آن جریان اطلاعات به‌ طور غیرضروری محدود شود –حتی در صورت تامین امنیت کوتاه‌ مدت—، در بلندمدت با چالش‌های جدی در حوزه‌ی اعتماد عمومی و مشروعیت مواجه خواهد شد.

تأثیر شرایط جنگی بر حقوق کار و معیشت در ایران

 ‌ها در اقتصاد مدرن، دیگر صرفاً رویدادهایی نظامی نیستند، بلکه پدیده‌هایی چندبعدی‌اند که ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی را به‌طور هم‌زمان تحت تاثیر قرار می‌دهند. در مورد ایران کنونی، در سال ۱۴۰۵، این ویژگی به‌وضوح قابل مشاهده است؛ جایی که اقتصاد پیشاپیش با عدم تعادل‌های مزمن مواجه بوده و جنگ به‌عنوان یک «شوک تشدیدکننده» عمل کرده است.

در چنین شرایطی، بازار کار به‌عنوان یکی از حساس‌ترین نهادهای اقتصادی، به سرعت واکنش نشان می‌دهد. کاهش اشتغال، افزایش بیکاری پنهان، خروج نیروی کار از بازار و تغییر در کیفیت اشتغال، همگی نشانه‌هایی از یک اختلال عمیق هستند. اما آن‌چه این وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند، تلاقی آن با ساختار حقوقی و نهادی خاص بازار کار ایران است؛ جایی که قوانین، امکان تعلیق قراردادها را فراهم می‌کنند اما سازوکارهای حمایتی متناسب با آن توسعه نیافته‌اند.

از این رو، مسئله صرفاً «از دست رفتن شغل» نیست، بلکه ظهور یک وضعیت جدید است که می‌توان آن را «ناپایداری نهادی در بازار کار» نامید؛ وضعیتی که در آن، نه اشتغال پایدار وجود دارد و نه بیکاری به‌طور کامل شناسایی و جبران می‌شود. این گزارش تلاش می‌کند این وضعیت را از منظر نظری و تجربی واکاوی کند.

 

اقتصاد تعارض و رویکرد تخریب تجمعی

در چارچوب اقتصاد تعارض، جنگ به‌عنوان یک فرآیند «تخریب تجمعی» عمل می‌کند؛ بدین معنا که آثار آن به‌صورت زنجیره‌ای و تقویتی در بخش‌های مختلف اقتصاد گسترش می‌یابد. تخریب زیرساخت‌ها، تنها آغاز این فرآیند است. این تخریب به کاهش تولید منجر می‌شود، کاهش تولید درآمدها را کاهش می‌دهد، و کاهش درآمدها تقاضا را محدود می‌کند. این چرخه، در نهایت به کاهش اشتغال ختم می‌شود.

اما مهم‌تر از تخریب فیزیکی، «تخریب انتظارات» است. نااطمینانی ناشی از جنگ، افق برنامه‌ریزی بنگاه‌ها را کوتاه می‌کند و آن‌ها را به سمت رفتارهای تدافعی سوق می‌دهد. در چنین شرایطی، حتی بنگاه‌هایی که مستقیماً آسیب ندیده‌اند نیز از استخدام نیروی جدید خودداری کرده و به تعدیل نیروی کار موجود روی می‌آورند.

 

حقوق کار و وضعیت تعلیقی

حقوق کار در شرایط عادی، بر پایه‌ی ثبات قراردادهای کاری، امنیت شغلی و تداوم درآمد شکل می‌گیرد. اما در شرایط جنگی، این سه مولفه به‌طور هم‌زمان تضعیف می‌شوند.

تعلیق قراردادها، اگرچه در ظاهر یک ابزار حقوقی موقت است، اما در عمل می‌تواند به یک وضعیت دائمی تبدیل شود. این وضعیت نوعی «تعلیق حقوقی-معیشتی» ایجاد می‌کند که در آن: کارگر و نیروی کار به‌طور کلی از حمایت کامل قانونی برخوردار نیست، اما امکان جایگزینی شغل چندانی نیز ندارد چرا که این امکان محدود است. این وضعیت، نوعی بی‌ثباتی ساختاری در روابط کار ایجاد می‌کند که آثار آن فراتر از دوره‌ی جنگ ادامه می‌یابد.

 

رویکرد قابلیت و فقر چندبعدی

رویکرد قابلیت، امکان تحلیل عمیق‌تری از پیامدهای جنگ فراهم می‌کند. در این چارچوب، بیکاری تنها به معنای از دست دادن درآمد نیست، بلکه به معنای محدود شدن مجموعه‌ای از قابلیت‌هاست: قابلیت انتخاب شغل، قابلیت برنامه‌ریزی برای آینده و قابلیت مشارکت اجتماعی. در نتیجه، جنگ نوعی «فقر چندبعدی» ایجاد می‌کند که حتی با بازگشت اشتغال نیز به‌سادگی جبران نمی‌شود.

 

شواهد تجربی 

داده‌های موجود نشان‌دهنده‌ی یک الگوی منسجم از تضعیف بازار کار است. کاهش اشتغال و مشارکت اقتصادی، تنها شاخص‌های سطحی این بحران هستند. در لایه‌های عمیق‌تر، تغییراتی در ساختار بازار کار مشاهده می‌شود: افزایش سهم اشتغال غیررسمی، کاهش کیفیت مشاغل (کاهش امنیت شغلی و مزایا) و افزایش بیکاری پنهان و ناقص.

از منظر جمعیتی، زنان و جوانان به‌دلیل موقعیت حاشیه‌ای‌تر در بازار کار، بیش‌تر در معرض حذف قرار گرفته‌اند. این امر نشان‌دهنده‌ی آن است که جنگ، نابرابری‌های موجود را نه‌تنها بازتولید، بلکه تشدید می‌کند.

 

تعطیلی کسب‌وکارها: از شوک تا فروپاشی

تعطیلی بنگاه‌ها در شرایط جنگی، یک فرآیند تدریجی اما شتاب‌گیر است. در مرحله‌ی نخست، بنگاه‌ها با کاهش تقاضا و اختلال در تامین مواجه می‌شوند. در مرحله‌ی بعد، مشکلات نقدینگی ظاهر می‌شود. در نهایت و در صورت تداوم شرایط، تعطیلی کامل رخ می‌دهد.

این فرآیند به‌ویژه در بنگاه‌های کوچک و متوسط که دسترسی محدودی به منابع مالی دارند، سریع‌تر اتفاق می‌افتد. از این رو، ساختار اقتصادی به سمت تمرکز بیش‌تر و حذف بنگاه‌های کوچک حرکت می‌کند.

 

بیکاری اجباری: ظهور بازار کار خاکستری

بیکاری ناشی از تعلیق قراردادها، یک پدیده‌ی کلاسیک بیکاری نیست. این نوع بیکاری در آمارها به‌طور کامل ثبت نمی‌شود، از حمایت‌های کامل برخوردار نیست و به‌لحاظ روانی، نااطمینانی بیش‌تری ایجاد می‌کند.

این وضعیت را می‌توان «بازار کار خاکستری» نامید؛ جایی که مرز میان اشتغال و بیکاری از بین می‌رود. این پدیده، کارایی سیاست‌های بازار کار را نیز کاهش می‌دهد، زیرا در چنین شرایطی شناسایی دقیق گروه‌های هدف دشوار می‌شود.

 

خلائ حمایت اجتماعی: شکست نهادی

نظام حمایت اجتماعی در چنین شرایطی باید نقش «تثبیت‌کننده» ایفا کند، اما در ایران این نظام با محدودیت‌های ساختاری مواجه است.

مهم‌ترین نشانه‌ی این شکست، ناتوانی در پوشش گروه‌های غیررسمی است. این گروه‌ها که بخش قابل‌توجهی از نیروی کار را تشکیل می‌دهند، عملاً بدون هیچ شبکه‌ی ایمنی رها می‌شوند.

علاوه بر این، تورم بالا موجب می‌شود حتی حمایت‌های موجود نیز کارایی خود را از دست بدهند. در نتیجه، نظام حمایت اجتماعی نه‌تنها قادر به جبران شوک نیست، بلکه در برخی موارد، خود به بخشی از مشکل تبدیل می‌شود.

 

موخره

بازار کار ایران در سال ۱۴۰۵ وارد یک وضعیت «ناپایداری مزمن» شده است. این وضعیت دارای چند ویژگی کلیدی است:

– خودتقویت‌کنندگی بحران: بیکاری و کاهش تقاضا یکدیگر را تشدید می‌کنند؛

– نهادزدایی از کار: روابط کار از چارچوب‌های رسمی خارج می‌شود؛

– قطبی‌شدن بازار کار: افزایش فاصله میان گروه‌های برخوردار و محروم.

در این میان، یکی از مهم‌ترین پیامدها، شکل‌گیری «تله‌ی فقر» است. خانوارهایی که درآمد خود را از دست می‌دهند، به‌تدریج دارایی‌های خود را مصرف کرده و در یک چرخه‌ی نزولی گرفتار می‌شوند. خروج از این چرخه، بدون مداخله‌ی سیاستی بسیار دشوار است.

گزارش پیش رو نشان می‌دهد که جنگ، بازار کار را نه‌تنها از نظر کمی (کاهش اشتغال)، بلکه از نظر کیفی (تضعیف حقوق کار) نیز دچار بحران کرده است.

آن‌چه در ایران سال ۱۴۰۵ رخ می‌دهد، صرفاً یک بحران اقتصادی نیست، بلکه نشانه‌ای از تعمیق بحران هم‌زمان نهادهای بازار، دولت و جامعه است. جنگ، این روند را آشکار و تشدید کرده است.

زندانیان در سایه‌ی جنگ: مسئولیتی که از دوش حاکمیت برداشته نمی‌شود

  با افزایش تنش‌های نظامی و احتمال گسترش درگیری‌ها، نگرانی‌ها درباره‌ی امنیت زندان‌ها و جان زندانیان نیز به‌طور جدی افزایش یافته است. زندانی...